بنابراين هيچ احتمالى كمتر از احتمال وجود تأثيرى توحيدى در جامعهء عرب جاهلى به نظر نمىآيد ، زيرا منابع مكتوب يهودى - مسيحى در اين جامعه در دسترس نبوده است ، بهطورى كه محال است بتوان به امكان حدوث « كشش ناخود آگاه » « منِ » محمّد ( ص ) در اين محيط جاهلى قائل شد .
تئورى دوّم
اين تئورى به پيامبر نسبت مىدهد كه او شخصاً و مستقيماً آموزشهايى از كتابهاى پيش از قرآن را فراگرفته است . اين تئورى شايد دو فرض ديگر را در خود داشته باشد . اوّل اينكه پيامبر شايد به گونهاى سيستماتيك از اين تعليمات بهره برده تا قرآن را به علم خود تأليف كند .
دوّم اينكه شايد پيامبر خود تعليماتى فرا گرفته و يا به او داده باشند و سپس وى ناخود آگاهانه موادّى را كه در دست داشته ، در تأليف قرآن به كار گرفته است .
فرض اوّل ناممكن است . زيرا در برابر نتيجهء عمومى نبوّت و نتيجهگيرى خاص دربارهء « مَنِ » محمّد ( ص ) و اخلاص و عقايد شخصى وى ، مفاهيمى كه در فصول گذشته به بررسى آنها پرداختيم ، جوابى نخواهد داد .
امّا فرض دوم ، با توجّه به اعتباراتى كه دربارهء « من » محمد ( ص ) مطرح كرديم ما را وامى دارد تا به اين فرض از ديدگاه روانى ، بيشتر دقّت كنيم . بنابر نتايجى كه در مقياس اوّل ثابت كرديم خود را مجبور مىبينيم كه آموزشهاى شخصى و مستقيم محمّد ( ص ) را « حالت ادراك فراموش شده در نزد خود متعلّم » بدانيم . در اين صورت ، اين حالت در كل به پديدهء « فراموشى » بسيار عجيبى ارتباط مىيابد . اين در حالى است كه ما مىدانيم تمام جزئيّات خاص و عامّ زندگى پيغمبر بر تعادل كامل شخصيّت او ، گواهى مىدهند ؛ بهويژه حافظهء وى كه واقعاً شگفتانگيز مىنمايد . بهطورى كه حتّى به هنگام دريافت وحى و دردهايى كه در اين لحظات متحمّل مىشده ، باز هم اين حافظه خوب عمل مىكرده است . حافظهء او ، چنان كه در مقياس اوّل ديديم و بعداً هم در فصل « تفاوتها » بدان خواهيم پرداخت ، فعاّل بوده و در واقع مىتوان او را نخستين حافظ سورههاى قرآنى كه آنها را از ژرفاى دل تا واپسين دم حياتش تلاوت مىكرد ، به حساب آورد .