تَصَدَّقْ عَلَيْنا إِنَّ اللَّهَ يَجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ
و چون نزد يوسف شدند گفتند : اى پادشاه ما و كسانمان بينوا شدهايم و كالايى ناچيز آوردهايم ، پيمانه تمام ده و به ما بخشش كن كه خدا بخششگران را پاداش مىدهد .
89 -
قالَ هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَ أَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ
گفت : دانيد كه وقتى نادان بوديد با يوسف و برادرش چه كرديد .
90 -
قالُوا أَ إِنَّكَ لَأَنْتَ يُوسُفُ قالَ أَنَا يُوسُفُ وَ هذا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنا إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَ يَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ
گفتند : مگر تو يوسفى ؟ گفت : من يوسفم و اين برادر من است ، خدا به ما منّت نهاد كه هر كه بپرهيزد و صبور باشد خدا پاداش نيكوكاران را تباه نمىكند .
91 -
قالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا وَ إِنْ
خوددارى كند پس نداكرد كه همه را از نزد من بيرون كنيد و كسى نزد او نماند وقتى كه يوسف خويشتن را به برادران خود شناسانيد .
( 2 ) و به آواز بلند گريست و مصريان و اهل خانهء فرعون شنيدند .
( 3 ) و يوسف برادران خود را گفت من يوسف هستم . آيا پدرم هنوز زنده است ؟
و برادرانش جواب وى را نتوانستند داد زيرا كه به حضور وى مضطرب شدند .
( 4 ) و يوسف به برادران خود گفت نزديك من بياييد پس نزديك آمدند و گفت منم يوسف برادر شما كه به مصر فروختيد .
( 5 ) و حال رنجيده مشويد و متغيّر نگرديد كه مرا بدينجا فروختيد زيرا كه خدا مرا پيش روى شما فرستاد تا شما را زنده نگاه دارد .
( 6 ) زيرا حال دو سال شده است كه قحط در زمين هست و پنج سال ديگر نيز نه شيار خواهد بود نه درو .
( 7 ) و خدا مرا پيش روى شما فرستاد تا براى شما بقيّتى در زمين نگاه دارد و شما را به جهاتى عظيم احياء كند .
( 8 ) الآن شما مرا اينجا نفرستاديد بلكه