تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الظاهرة القرآنية ( پديده قرآنى ) ( فارسى ) — صفحة 302

مساهمون:

ص٣٠٢
17 -
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ
گفتند : اى پدر ! ما به دويدن رفته بوديم و يوسف را نزد كالاى خويش گذاشته بوديم كه گرگش بخورد ، ولى تو [ سخن ] ما را گرچه راستگو باشيم ، باور نمىكنى . 18 -
وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ عَلى ما تَصِفُونَ
و پيراهن وى را با خون دروغين بياوردند گفت : [ چنين نيست ] بلكه ضميرتان كارى [ بزرگ ] را به نظرتان نيكو نموده ، براى من صبرى نكو بايد و خداست كه در اين باب از او كمك بايد خواست . نمودند . ( 28 ) و مردمان بازرگان مِديانى مىگذشتند و يوسف را از چاه كشيده برآوردند و يوسف را به اسماعيليان به بيست پارهء نقره فروختند كه آنها يوسف را به مصر بردند . ( 29 ) و رؤبن بر سرچاه آمده ديد كه يوسف در چاه نبود پس لباسهاى خود را پاره كرد . ( 30 ) و به برادرانش برگشته گفت كه پسر پيدا نيست و من به كجا بروم ؟ ( 31 ) آنگاه قباى يوسف را گرفتند و بزغاله‌اى كشته قبا را به خون فرو بردند . ( 32 ) و آن قباى رنگارنگ را فرستاده نزد پدرشان رسانيده گفتند كه اين را يافتيم پس تشخيص بده كه قباى پسرت است يا نه . ( 33 ) و او را تشخيص داده گفت قباى پسر من است و جانور درنده او را خورده است يقين كه يوسف دريده شده است . ( 34 ) پس يعقوب جامه‌هاى خود را دريد و پلاس به كمرش بسته و روزهاى بسيار از براى پسرش نوحه‌گرى نمود . ( 35 ) و تمامى پسران و تمامى دخترانش