13 -
قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ
گفت : بردن او مرا غمين مىكند ، بيم دارم از او غافل شويد و گرگش بخورد .
14 -
قالُوا لَئِنْ أَكَلَهُ الذِّئْبُ وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ
گفتند : اگر با وجود ما كه دستهاى نيرومنديم گرگش بخورد بهراستى كه ما زيانكار خواهيم بود .
15 -
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَ أَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيابَتِ الْجُبِّ وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
و چون او را ببردند و هم سخن شدند كه در قعر چاهش كنند به دو وحى كرديم كه آنها را از اين كارشان خبردار خواهى كرد و آنها درك نمىكنند .
16 -
وَ جاؤُ أَباهُمْ عِشاءً يَبْكُونَ
شبانگاه گريه كنان پيش پدر شدند .
( 22 ) و ديگر رؤبن به ايشان گفت كه خون مريزيد او را به اين چاهى كه در بيابان است بيندازيد و به او دست بلند مكنيد مقصود او اين بود كه او را از دست ايشان رهانيده به پدرش باز پس آورد .
( 23 ) و واقع شد هنگامى كه يوسف به نزد برادران خود آمد كه از يوسف قبايش را يعنى قباى رنگارنگى كه در برش بود از او كندند .
( 24 ) و او را گرفته در چاه انداختند و آن چاه خالى بود و آب در آن نبود .
( 25 ) بعد از آن به نان خوردن نشستند و چشمان خود را برگماشته ديدند كه اينك كاروان اسماعيليان از گِلعاد مىآمد و شتران ايشان با ادويه و بگسان و لاذَن بار شده به قصد بردن به مصر مىرفتند .
( 26 ) و يهوداه به برادرانش گفت كه از كشتن برادر خود و مستور ساختن خونش از براى ما چه فايده ؟
( 27 ) بياييد او را به اسماعيليان بفروشيم و دست ما به او نخورد زيرا كه او برادر و گوشت ماست ، پس برادرانش قبول