هم بپيوندد تا بر اثر تراكم و يگانگى ، نيروى تازهاى گيرند و به طرز شايستهتر و كاملتر به هدف صحيح خود برسد .
ما اين جريان را در « مادهء اصلى » مشاهده مىكنيم : مادهء اصلى ابتدا بهصورت « عنصر » در مىآيد ، كمكم « نبات » و سپس « حيوان » و بعد « انسان » مىشود و اين ، مقتضاى طبيعت است .
اما انشعابهايى كه به نام و به اتكاى « وطن » به وجود مىآيد ، يك قوم را بدان سو مىراند كه در جامعه خاص خود ، يگانه شود و از جوامع انسانى - وطنى ديگر جدا گردد و در نتيجه يك واحد به وجود مىآيد كه از نظر روح و جسم ، از آحاد انسانى - وطنى ديگر جداست و اين جريان باعث مىشود كه انسانيت از يگانهشدن و گردهم آمدن كناره گيرد و به همان پراكندگى و تشتّتى كه از آن مىگريخت گرفتار گردد !
در نتيجه ، يكى از اين واحدهاى تازه پيدا شده با ساير آحاد اجتماعى ، همانگونه عمل مىكند كه يك انسان با ساير چيزهايى كه در اين عالم وجود دارد ! يعنى همانطور كه يك انسان ، موجودات عالم را استخدام و استثمار مىكند ، همينطور يك واحد اجتماعى ، واحد اجتماعى ديگر را استخدام و استثمار مىكند .
تجربهء دامنهدارى كه از آغاز جهان تا عصر حاضر صورت گرفته ، شاهد اين مدعاست و از قرآن كريم هم با توجه به آياتى كه طىّ فصلهاى گذشته ذكر كرديم ، همين حقيقت به دست مىآيد .
اين است علت آن كه اسلام اين جدايىها و پراكندگىها و امتيازها را ملغا سازد و جامعه را برمبناى « عقيده » بنيان گذارى كند ، نه « نژاد » و « ملت » و « وطن » و امثال آن ؛ و حتى در امورى چون زناشويى و خويشاوندى ، در بهرهبردارى جنسى و ميراث نيز همين مبنا را برگزيده است ؛ يعنى مدار زناشويى و خويشاوندى را اشتراك در توحيد قرار داده ، نه جاىگاه و وطن .
بهترين شاهد حقيقت فوق اين است كه ما در بررسى دستورهاى شرعى و
روابط اجتماعى در اسلام ( فارسى ) — صفحة 124
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٢٤