فصل سيزدهم : حد و مرز مملكت اسلامى كجاست ؟
اسلام ، اصل انشعاب قومى را ملغا كرده است ، تا نقشى در تشكيل جامعه نداشته باشد . انشعاب قومى داراى دو عامل اساسى است : يكى زندگى بيابانى و قبيلهاى و ديگرى اختلاف منطقهء زندگى و سرزمينى كه به عنوان « وطن » شناخته مىشود .
صحرانشينى و اختلاف منطقههاى زمين از نظر گرما و سرما ، خشكى و حاصلخيزى و امثال آن - يعنى كليهچيزهايى كه طبيعت ثانوى زمين بهشمار مىآيند - عامل اصلى انشعاب نوع انسانى بوده است ، كه بهصورت ملتها و قبيلهها و اختلاف زبانها و رنگها . . . درآيند .
اين دو عامل كمكم موجب آن مىشده است كه هر دسته از مردم قطعه زمينى را بهدست آورند و برحسب مساعى و تلاش خود ، آن را به خود اختصاص دهند و آن را وطن بنامند و بدان الفت گيرند و با كوشش فراوان از آن دفاع كنند .
درست است كه نيازمندىهاى طبيعى مردم ، آنان را بدين سمت سوق مىداد ، زيرا فطرت هركسى ، او را به رفع نيازمندىهاى طبيعى فرامىخواند ، ولى اين انشعابها با مقتضاى اصل فطرت انسانى كه عبارت از زندگى همهء افراد اين نوع در يك جامعه واحد است ، منافات دارد . . . .
بديهى است كه طبيعت ، مىخواهد همهء قوا و نيروهاى پراكنده را جمع كند و به