هر چه خوشتر گفت : سبّوح قدّوس ربّ الملائكة والرّوح . إبراهيم را وقت خوش شد ونزد أو آمد وكلمات را استعادت كرد . جبرئيل گفت : ثلثي از مال خويش بر من ايثار كن تا باز خوانم .
گفت : كردم ! جبرئيل أعادت كرد . إبراهيم گفت : ثلثي ديگر بستان ويك بار ديگر باز خوان ! . جبرئيل باز خواند .
گفت : همه ترا ، يك بار ديگر مكرّر گردان « 1 » ! .
بيت
كرّر حديثك يا مهيّج لوعتي * إنّ الحديث من الحبيب تلاق
وقطب آن بود كه بدو طريق فتوّت وجوانمردى مستقيم گشت وأصول آن ثابت شد وفروع آن قوّت گرفت ودرجهء آن علوّ وارتفاع يافت . أمير المؤمنين على - عليه الصّلاة والسّلام - كه از ورع وزهادت بدان پايه رسيد كه رسيد واز مردى وشجاعت آن مرتبه يافت كه يافت تا بعد از جوع سه روزه به قوت وقت وسدّ رمق ايثار كرد لاجرم در شأن أو
هامش
( 1 ) . . . . وگفتهاند كه : چون ربّ العزّة رقم خلّت بروى كشيد ، اين ندا در عالم داد كه :وَاتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًافريشتگان آواز برآوردند كه : خداوندا ! چه كرد إبراهيم كه با وى اين كرامت كردى ؟ واز جهانيان اين تخصيص وى آمد ؟ . فرمان آمد كه : اى جبرئيل ، پرهاى طاوسى فروگشاى ، وز ذروهء سدره بقمّه آن كوه رو ، ونام ما بسمع أو رسان . جبرئيل بيامد ، ودر پس آن كوه ايستاد ، وخليل را سيصد گله گوسفند بود ، وبا هر گله سگى ، وقلّادهء زرّين در گردن وى . جبرئيل آواز برآورد كه : يا قدّوس ! . خليل از لذّت آن سماع بيهوش گشت ، از پاى درآمد ، گفت : اى گوينده ، يك بار ديگر بازگوى ، واين گلّهء گوسفند باين سگ وقلّادهء زرّين ترا . جبرئيل يك بار ديگر آواز بر آورد كه : يا قدّوس ! . خليل در خاك تمرّغ ميكرد ، وچون مرغ نيم بسمل ميگفت : يك بار ديگر بازگوى واين گلهء ديگر ترا ، وأنشد :وحدّثتني يا سعد عنه فزدتني * خبونا ، فزودني من حديثك يا سعد !همچنين وأمي خواست ، تا سيصد گله همه بداد . آنگه چون همه بداده بود ، آن عقدها محكمتر گشت ، عشق وافلاس بهم پيوست . خليل آواز برآورد كه : يا عبد اللّه ! يك بار ديگر بازگوى وجانم ترا !مال وزر وچيز رايگان بايد بأخت * چون كار بجان رسيد جان بايد بأختجبرئيل را وقت خوش گشت ، پرهاى طاوسى فروگشاد ، گفت : اگر قصورى هست در ديدهء ماست ، امّا ترا عشق بر كمالست ، بحقّ اتّخذك خليلا . بنگريد : كشف الأسرار وعدّة الأبرار ج 2 ص 726 .