مىدانند ، ملتزم به وجوب اخذ به اعتقاد جزمى هستند و لذا عمل به ظنّ را جايز نمىدانند .
و كسانى كه در اين قبيل موارد قائل به تخيير هستند ، عمل به ظنّ و تعبّد به امارهء غير علمى را جايز مىدانند .
* حاصل وجه مذكور و نظر مقرّر اصل در متن مذكور چيست ؟
اين است كه : اصل از نظر اين مقرّر حرمت عمل به ظنّ است چون رأى قائلين اوّل را اختيار نموده است . به عبارت ديگر : دوران ميان تعيين و تخيير است و در اين باب بر مبناى مشهور بايد جانب تعيين را گرفت و لذا نبايد به مطلق الاعتقاد و به ظنّ اكتفا نمود . در نتيجه : عمل به ظن حرام است .
* مراد از اصطلاح ( و فيه : ) در متن چيست ؟
اين است كه : در وجه مذكور دو اشكال وارد است كه ذيلا بيان مىشود .
* حاصل فرمودهء شيخ در اشكال اوّل به وجه مزبور چيست ؟
اين است كه : تحصيل اعتقاد و معرفت به احكام از جمله واجباتى است كه عقل آن را به عنوان مقدمه براى عمل لازم مىداند و لذا دوران ميان تعيين و تخيير كه در زمينهء احكام شرعيّه است در احكام عقليه جاى ندارد و ما نحن فيه ( تعبّد به ظنّ ) از همين قبيل است . چرا ؟
زيراكه عقل در هر حكمى كه مىكند ، ابتداء موضوعش را به دور از هرگونه ابهام و احتمالى مورد توجه قرار مىدهد و سپس برآن حكم مىكند . در نتيجه : وقتى كه حكم به وجوب معرفت و شناخت احكام شرعيّه از مستقلّات عقليّه است ، ديگر ترديد از نفس حاكم در حكم قابل تصوّر نمىباشد و لذا مجالى براى دوران مذكور در سخن مقرّر وجود ندارد .
* چرا حاكم به وجوب شناخت در احكام شرعى عقل است ؟
زيرا مراد اصلى و واجب بالذات در احكام امتثال و انجام آنهاست ، لكن به بداهت مىتوان دريافت امتثال و انجام هر حكمى متوقف بر شناخت و علم به آن حكم است پس شناخت مقدّمهء امتثال است و حاكم بر چنين تشخيصى عقل است و وقتى حاكم در اين مسئله عقل باشد ترديدى در حكم خود ندارد تا كه بگويد : آيا مطلق الاعتقاد لازم است يا اعتقاد قطعى ، بلكه عقل :
يا حاكم بالاستقلال است به لزوم اعتقاد قطعى كما هو الحقّ . يا حاكم است مستقلا به وجوب تحصيل مطلق الاعتقاد چنانكه صاحب كفاية الاحكام قائل است . در نتيجه : عقل : در موضوع حكم به وجوب هرگز ترديد ندارد . بلكه بايد گفت كه : يا تمام ويژگيها و خصوصيات دخيلهء در موضوع را احراز مىكند و سپس قاطعانه حكم به وجوب مىنمايد و يا اينكه بعضى از خصوصيات را احراز ننموده و نفى آن حكم را مىنمايد .
رسائل شيخ انصارى ( فارسى ) — صفحة 123
مساهمون: الشيخ الأنصاري
ص١٢٣