و در اين دليل بحث است ؛ چه اگر گفته شود كه الله تعالى به قدر جزء لا يتجزّى است ، هيچ تجزّى لازم نيايد .
و جواب اين بحث آن است كه : بودن او تعالى به قدر جزء لا يتجزّى موجب حقارت است ؛ و حقارت نقصان است ؛ و الله تعالى از نقصان منزّه است . فلا يجوز أن يقال إنّه به قدر الجزء الّذي لا يتجزّى .
فصل يازدهم در بيان نفى جوهريت
الله تعالى جوهر نيست . زيرا كه جوهر عبارت از جزء لا يتجزّى است ؛ و آن متحيّز است ؛ و جزء جسم است ؛ و الله تعالى از جزئيّت و تحيّز منزّه است - چنان كه بالا ذكر كرده شده است - پس او تعالى جوهر نباشد .
و نزديك فلاسفه اگرچه جوهر اسم است مر موجودى را كه در موضوع نبود ، و ليكن ايشان جوهر را از اقسام ممكن آوردهاند ؛ چه مراد ايشان از جوهر « ماهيت ممكنه » است كه چون آن موجود گردد ، در موضوع نباشد ؛ پس نيز الله تعالى جوهر نبود « 1 » .
امّا [ اگر ] مراد از « جوهر قائم بالذات و موجود لا فى موضوع » باشد ، اطلاق جوهر بر الله تعالى ممتنع نبود ، مگر از جهت عدم ورود شرع ؛ و از جهت آنكه چون جوهر اطلاق كرده مىشود ، تبادر فهم به سوى تحيّز است ؛ و از جهت آنكه مجسّمه و نصارى ، اطلاق جوهر به معنى متحيّز بر ذات الله تعالى مىكنند . « 2 »
هامش
( 1 ) . محذور ديگر آنكه : هذا إنّما يتناول الشيء الّذي يغاير وجوده ماهيته فإن قلنا بأنّ وجود البارى تعالى هو نفس ماهيته [ ماهيته إنّيته ] لم يكن البارى جوهرا بهذا المعنى ، و إن قلنا بأنّ وجوده زائد على ماهيته كان جوهرا .
المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 460 .
( 2 ) . جوهر علاوه بر معانى چهارگانه ياد شده يعنى : جزء لا يتجزى ، ماهيتى كه إذا وجدت كانت لا فى موضوع ، قائم بالذات و متحيّز ، داراى معانى ديگرى هم هست : 1 - ذاتى كه قابل صفات است . 2 - ذاتى كه محل ورود صفات متعاقبه است . بنابراين دو معنا نيز محال است كه حق تعالى جوهر باشد . ر . ك . المباحث المشرقية ، ج 2 ، ص 459 - 467 .