كه آن تابع ارادت است . و علم به مصلحت نيز نيست ؛ چه ممتنع است كه فعل الله تعالى معلّل بود . و حيات نيز نيست . چه حيات در تساوى نسبت به اوقات همچو قدرت است . و سمع و بصر نيز نيست . چه اين هر دو در تبعيت همچو علمند . و كلام نيز نيست ؛ چه كلام تعلّق با ايجاد ندارد « 1 » . پس معلوم شد كه آن مرجّح صفتى ديگر است ، و هى المسمّاة بالإرادة .
فصل هفتم در بيان حيات
بدان كه الله تعالى به اتفاق عقلا حىّ است . زيرا كه ملزومات حيات كه علم و حكمت است ، مر او را تعالى حاصل است . پس حيات كه لازم است نيز حاصل باشد . و نيز جماديت نقصان فاحش است ، پس حيات ثابت بود .
امّا در معنى حيات عقلا را اختلاف است : نزديك جمهور فلاسفه و ابو الحسين بصرى كه از معتزله است ، حيات عبارت از عدم امتناع علم و قدرت است . و اين دلالت مىكند كه حيات پيش اين قوم عدمى است . و ايشان عدميت حيات از آن جهت اختيار كردهاند تا صفتى زائد بر ذات الله تعالى لازم نيايد كه آن خلاف مذهب ايشان است . « 2 » و اين اختيار فاسد است . زيرا كه حمل حيات بر عدميات ممتنع است . پس حيات عدمى نبود .
و نزديك جمهور اهل سنّت و جمهور معتزله حيات صفتى است كه بهر آن مر ذات را ادراك و قدرت صحيح است .
و دليل بر ثبوت اين صفت مر الله تعالى را آن است كه : اگر امتياز حىّ از جماد به
هامش
( 1 ) . ش : فإن قلت : لا نسلّم أنّ الكلام لا تعلّق له بالإيجاد إذ الإيجاد بالحقيقة عند المحققين ليس إلّا بأمر « كن » . قلت :
سلّمنا أنّه كذلك ، لكن نسبة أمر « كن » إلى جميع الأوقات واحدة كالقدرة بعينها .
( 2 ) . كسانى كه زيادت صفات بر ذات حق تعالى را جائز مىشمارند ، معتقدند كه حيات صفتى زائد بر ذات است . و آنان كه چنين زيادتى را جائز نمىدانند ، حيات را صفتى سلبى قرار دادهاند . تلخيص المحصّل ، ص 281 .