تخطي إلى المحتوى الرئيسي

برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 512

مساهمون:

ص٥١٢
( 18 ) - معنى اين پاراگراف چنين است : اگر متعلّم خودش به تفكّر پرداخته و مطلب را بفهمد ، اين نوع تعليم را تعليم فكرى مىنامند ؛ امّا اگر دوباره از معلّم سؤال كند و بعد مطلب را بفهمد ، در اين مرتبه است كه تعليم فهمى حاصل مىشود . ( 19 ) - مقصود تعليم و تعلّم فهمى است . ( 20 ) - مقصود تعليم و تعلّم حدسى و فكرى است . ( 21 ) - گاهى ما يك مفهوم لازم را بر ملزوم آن حمل مىكنيم ، مانند اين‌كه مىگوييم : « هر متغيّر حادث است » ؛ در اين‌جا حدوث لازمه‌ى تغيّر است ؛ امّا گاهى فقط ملزوم را مىگوييم و لازم را بر آن حمل نمىكنيم كه در اين صورت نمىتوان گفت علم به لازم در علم به ملزوم مندرج است . ( 22 ) - در اين مثال مصداق « ب » را حد اوسط و مصداق « الف » را حد اكبر بايد قرار داد . به عبارت ديگر قضيه‌ى : « هر « ب » « الف » است » را بايد كبرى فرض كرد ، مانند : هر متغيّر حادث است . ( 23 ) - اگر قضيه‌ى « هر جسم متغيّر است » را صغرى فرض كنيم ، و قضيه‌ى كبرى - كه در يادداشت 22 از آن سخن گفتيم - را به آن ملحق نماييم مىبينيم كه مفهوم متغيّر ( يعنى حد اوسط ) مشتمل بر مفهوم حادث ( يعنى احد اكبر ) نيست و مفهوم حدوث در مفهوم تغيّر تضمين نشده است . بنابراين صغرى نسبت به نتيجه ( يعنى : « هر جسم حادث است » ) علم بالقوه نيست ، امّا كبرى نسبت به نتيجه علم بالقوه است . ( 24 ) - متن شفاء چنين است : « فان كون الاكبر للاصغر ليس مدرجا فى كون الاصغر للاوسط » - ولى شايد تعبير : « كون الاوسط للاصغر » صحيح و بهتر باشد ، و ما در ترجمه به صورت اخير آورديم . ( 25 ) - يعنى : علم به ثبوت اوسط به اصغر در علم به ثبوت اكبر بر اصغر مندرج است . ( 26 ) - مقصود علم به اكبر است . ( 27 ) - معنى اين سخن شيخ اين است كه امورى كه مورد اعتقاد و تصديق نيستند ، فقط زمانى در قياس‌ها به كار مىآيند كه هرچند مورد اعتقاد نيستند ، ولى در عمل و از جهت تأثير در نفس سودمند هستند ، مانند تخيّلات ؛ زيرا تخيّلات هرگز مورد اعتقاد نيستند ولى با اين‌حال ، در نفس انسان منشاء اثر هستند و موجب انقباض و يا موجب انبساط نفس مىشوند . ( 28 ) - يعنى يك قسم از مبادى ، تخيّلات هستند . ( 29 ) - منظور از ضرورت ظاهرى اين است كه امرى خارج از نفس باعث تصديق ضرورى باشد ، نه امرى در خود نفس . ( 30 ) - سرّ بداهت « اوّليات » در اين است كه تمام قضاياى اوّلى به قضاياى تحليلى بازگشت دارند و يك قضيه‌ى تحليلى از اين جهت بديهى است كه مفهوم محمول در اين نوع قضايا در مفهوم موضوع مندرج است : به عبارت ديگر ، يك قضيه تحليلى است فقط و فقط اگر محمول آن با شكافتن موضوع حاصل شود . روشن است كه چنين قضيه‌اى خودبه‌خود قابل تصديق است و نيازى به تأييد تجربه ندارد ، به همين‌سان از طريق تجربه ابطال‌پذير هم نيست . ( 31 ) - متن عربى چنين است : « انتج انّ للمحسوسات مبادى مخالفة للمحسوسات » ؛ و در پاورقى به جاى « للمحسوسات » اوّل « المحسوسات » از نسخه‌ى بدل ضبط شده است . امّا به نظر مىرسد كه هر دو غلط باشد و به جاى آن‌ها « للمعقولات » صحيح باشد ، كه ما در ترجمه به اين صورت تصحيح كرديم .