تخطي إلى المحتوى الرئيسي

برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
يمكن أن تحذف خواص الأنواع القسيمة فيه ، فيبقى حد جنس ، ثم يركّب ذلك الجنس مع جنس هو مقاسمه تحت جنس فوقهما ، و يحذف غير المشترك بينهما و يؤخذ ما يبقى حدا لما فوقه . و كذلك حتى ينتهى إلى أعلى الأجناس الذى ليس له بالحقيقة حد . و يكون معنى هذه اللوازم هى الفصول المقسّمة لما فوق الذى يلزمه بالتقابل ، أو بالفصول العالية التى للأجناس العالية ، فإنه سيشير إلى هذا المعنى بعد ، و يذكر أن للقسمة معونة فى هذا الباب . و يمكن أن يكون عنى باللوازم العوارض الذاتية ، و أشار بهذا إلى أن الحد كيف يتوصّل به إلى البرهان ، و أن ذلك بأن يطلب لوازم أجزائه حتى الأجناس العالية . ( 770 ) در تعليم اوّل گفته شده است كه « به مقوله‌اى بازگرد كه بر اين نوع حمل مىشود و در لوازم اوّل خاص اين مقوله نظر كن ، زيرا لوازم مركبّات از لوازم بسائط استنباط مىشود . » 660 بعضى از مفسرين گفته‌اند كه معناى اين سخن اين است كه اگر چيزى مانند خط وجود داشته باشد بايد بگويى كمى كه طول بدون عرض است ، و اگر كيفى مانند رنگ وجود داشته باشد بايد بگويى كيفى كه جسم شفاف را از آن جهت كه شفاف است از شفافيت خارج مىكند و همين‌طور در ساير مقولات . سپس مترجم اين قول مىگويد : معنى اين سخن همان است كه در زبان عربى مىگوييم طولى بدون عرض ، و در زبان يونانى لفظ « ما » كه بر انتشار و ابهام دلالت دارد جز در مورد جوهر استعمال نمىشود . امّا در اشياء ديگر به جاى لفظ « ما » اسم مقوله‌ى عالى استعمال مىشود . بنابراين هرگاه بخواهند سطحى را مطرح كنند مىگويند كمى كه سطح است ، يا اگر بخواهند از رنگى صحبت كنند مىگويند كيفى كه رنگ است . و در اين باب نمىتوان با يونانىها منازعه داشت زيرا آن‌ها زبانشان چنين است . هرچند كسى ممكن است بگويد كه در تحديد خط بعد از اين‌كه روشن شد آن طول بدون عرض است چه نيازى است كه گفته شود معناى آن طولى بدون عرض است تا اين‌كه لازم باشد كه به جنس آن مراجعه شود ؟ و اگر هدف آن چيزى است كه اين مترجم مىگويد ديگر چه نيازى به ذكر لوازم و ذكر استنباط آن‌ها از بسائط براى مركب وجود دارد ؟ بلكه چه‌بسا معنى كلام معلم اول اين باشد كه واجب است تمام فصول داخل در جنس اعلاى محدود اخذ شوند ، و مرتب گردند تا اين‌كه امكان داشته باشد كه خواص انواعى كه در آن قسيم هم‌اند حذف شود ، تا حدّ جنس باقى بماند ، سپس خود اين جنس با جنس قسيم خود تحت جنس بالاترى قرار دارد ، و آنچه بين اين‌ها مشترك نيست حذف مىشود تا اين‌كه آنچه باقى مىماند به عنوان حد جنس برتر اخذ مىشود . و همين‌طور تا اين‌كه به جنس اعلايى منتهى شود كه در حقيقت حدّ ندارد . و معناى اين لوازم همان فصولى است كه ما فوق خود را كه اين لوازم را به تقابل ، يا به فصول عاليه‌اى كه