دون الذى يستعمل البرهان الكلى على واجبه .
( 546 ) همچنين لفظ دلالتكننده بر طبيعت كلى ، اسم مشترك نيست ، بلكه اسم متواطى است . و طبيعت كلى در جزئيات ، مانند طبيعت اعراض نيست ؛ بلكه طبيعت ملائم با جوهر است كه در حدّ داخل است ؛ و وجود كلى از وجود احاد جزئى كمتر نيست ، هرچند به خاطر مشابهت واحد است ، و وجودهاى خارجى آن حدى ندارد . و اين به خاطر اين است كه وجود ثابت و باقى اكثر و موكّد از وجود فاسد است . و اقامهى برهان بر جزئى فاسد از جهت اينكه جزئى است ، در صورتى كه تمام اين جزئيات را در امور كلّى كه امور بىنهايتى در آن مشترك باشند و با آن كلى متحد شوند جمع نكنيم ، به نظر مىرسد كه بىنيازكننده نبوده و بىنهايت است ؛ امّا اگر اين كار را انجام دهيم يك برهان براى تمام آنها كافى است . و اگر چنين نباشد به براهين بىنهايتى نيازمند خواهيم بود . همچنين بر كسى كه برهان كلى اقامه مىكند ، از جهت برهانش بر كلى واجب نيست كه اگر كلى را امر معدوم فرض نكند براى وى لازم آيد كه كلى را امرى مباين جزئيات در نظر بگيرد . 463 و جواهر كلى 464 در اين جهت با اعراض كلى مانند كيفيّت و كميت مباينتى ندارند . بگو ببينم آيا براى اينكه ما اعراض كلى داشته باشيم لازمهاش اين است كه اعراض امورى خارج از جزئيات ، و قائم بذات ، و موجود لا فى موضوع باشند ؟ و اگر ما براى جزئيات اين اعراض حدّ خاصّى در نظر گرفتيم بايد وجودش هم قائم به ذات باشد ؟
و اگر كسى گمان كند چون برهان بر امر كلى اقامه مىشود ، پس كلى امرى خارج از جزئيات است ، پس بايد اين شخص را به خاطر اعتقاد به امر باطل 465 و توهم امر محال ملامت نمود نه كسى را كه بر يك مطلب ضرورى برهان كلى اقامه مىكند .
( 547 ) و قد علمت أنت فى مواضع أخرى الفرق بين الذّى ينظر إليه دون اعتبار غيره ، و بين الذّى ينظر إليه و هو مجرد مباين لغيره .
( 547 ) و تو در جاى ديگر دانستهاى كه فرق است بين آنكه به چيزى بدون اعتبار غير آن نگريسته شود و بين آنكه چيزى به عنوان مجرّد و مباين با غير خود نگريسته شود . 466
( 548 ) و أيضا فإنا قد أشبعنا القول فى أن البرهان هو قياس من العلة و اللمية ، و الكلى أولى بأن يعطى العلة : و ذلك لأن المعنى يوجد للكلى بذاته و أولا ، فإن كل شىء له أمر بذاته لا يحتاج أن يكون لشىء آخر يفرض غيره حتى يكون له ، بل إن لم يكن للغير
برهان شفا ( فارسى ) — صفحة 347
مساهمون: أبو علي سينا
ص٣٤٧