قصهها تكرار شده ولى أحكام نه .
5 - خداى تعالى اين قرآن را نازل كرد ، و مردم از آوردن مثل آن به هر نظمى كه باشد عاجز ماندند ، سپس اين جهت را بيان فرموده به اينكه : قصهاى را در موارد مختلف تكرار كرد ، تا به آنها برساند كه از آوردن مثل آن عاجز هستند به هر نظمى كه بخواهند بياورند و به هر عبارتى كه تعبير نمايند .
6 - چون با آنها تحدّى كرد ( اگر راست مىگوييد مثل آن را بياوريد ) فرمود :
( فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ )
« 1 » ، پس هرگاه قصهها فقط در يك جا ذكر مىشدند و به آنها اكتفا مىگشت يك فرد عرب ممكن بود بگويد : شما سورهاى مثل آن بياوريد ، پس خداوند - سبحانه و تعالى - در سورههاى متعدد آن را آورد تا به هيچ وجه بهانهاى نداشته باشند .
7 - اينكه وقتى يك قصّه در چند جا تكرار شد ، در هر مورد الفاظ آن زياد و كم و تقديم و تأخير مىيابد ، و شيوهاى غير از شيوهء ديگر به خود مىگيرد ، و اين أمر عجيبى را بظهور مىرساند كه معنى واحد را در شكلهاى گوناگون و نظمهاى مختلف برآورد ، و دلها به شنيدن آن جلب مىشوند چون در طبيعت انسان علاقه به منتقل - شدن در أشياء جديد و نو قرار دارد ، و به آنها لذّت مىبرد ، و اين ويژگى قرآن را آشكار مىسازد كه با وجود تكرار قصهها در آن سستى در لفظ ، و ملالت در شنيدن آن نيست ، پس با سخن مخلوق متباين است .
و سؤال شده كه : حكمت اين كار چيست كه قصهء يوسف تكرار نشده ، و فقط با يك شيوه در يك جا آمده ، بر خلاف قصههاى ديگر ؟ و به چند وجه جواب داده شده :
يكم : اينكه در اين قصه شيفته شدن زنان به آن حضرت بيان شده ، و حال يك زن و زنانى كه از جهت زيباترين مردم به فتنه افتادند مناسب شد كه تكرار نگردد ، به خاطر پوشيدن و مستور نمودن آن ، و حاكم در مستدرك خود حديث نهى كردن از آموزش سورهء يوسف به زنان را صحيح دانسته است .
دوم : اين قصه به پيدايش گشايش پس از سختى اختصاص يافته ، بر خلاف قصههاى ديگر كه عاقبت آنها به محنت و بدبختى مىانجامد ، مانند قصهء ابليس و قوم نوح و هود و صالح و غير آنها ، پس چون اين ويژگى را دارد انگيزهها بر نقل آن
هامش
( 1 ) بقرة ، 23