لفظ ( مقترن ) است ، نه مفهوم آن .
سوم : آنكه قول او : فأما ضم بعض تلك الالفاظ الى البعض » - الخ ، دلالت صريحه دارد بر آنكه كلام او در ضم بعض الفاظ بسوى بعض الفاظ آخر است ، نه در ضم مفهومى بسوى مفهوم آخر .
چهارم : آنكه قول او : « فلفظة « الاولى » إذا كانت موضوعة لمعنى و لفظة « من » موضوعة لمعنى آخر ، فصحة دخول أحدهما على الآخر لا يكون بالوضع » ، دلالت واضحه دارد بر آنكه كلام او در اقتران لفظى بلفظ آخر است ، نه در اقتران مفهومى بمفهوم آخر .
پنجم : آنكه قول او : « لا يقال : هو مولى من فلان كما يقال هو أولى من فلان » - الخ ، دلالت صريحه دارد بر آنكه غرض او نفى انضمام و اقتران ( من ) بلفظ ( مولى ) است ، نه نفى اقتران در ميان مفهوم ( من ) و ( مولى ) ، و همچنين از ديگر امثله واضحست كه كلام او در اقتران لفظ بلفظ آخر است ، نه اقتران مفهومى بمفهوم آخر ، پس چنانچه بطلان دعوى او : « لان صحة ذلك الاقتران ليست بين اللفظتين ، بل بين مفهوميهما » از كلام سابق او بوجوه عديده ظاهر است ، همچنان بطلان آن از كلام لاحق او بكمال ظهور واضحست .
و نيز هيچ ظاهر نمىشود كه از اقتران مفهومين ، چه اراده كرده ، و آن را كدام مناسبت به اين مقام يافته ، و كدام فائدهء آن براى خود ، و كدام ضرر در آن براى خصم تصور كرده ؟ ! چه ، اقتران مفهومين نمىتواند شد مگر در تصور و تعقل ، پس اقتران مفهومين در تعقل و تصور ، يا به اين معنى است كه اولا تصور يكى از مفهومين كنند ، و بعد آن متصلا به آن تصور مفهوم ديگر نمايند ، پس هر دو مفهوم با هم مقترن شوند ،
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٣٨٠