و ظاهر است كه فقرهء اول اصلا دليل ابطالش نيست ، كه بودن اين قبائل موالى حضرت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم بهر معنى كه باشد ، منافى مولى بودن جناب امير المؤمنين عليه السلام نيست ، باقى ماند فقرهء اخير كه ظاهرا به همين سبب زعم ابطال حديث كردهاند ، كه چون حصر مولائيت اين قبائل در خدا و رسول ثابت شد ، ديگرى مولايشان نباشد ، پس اينهم ظاهر البطلان است ، زيرا كه مىپرسيم كه مراد از مولائيت خدا و رسول چيست ؟ اگر وراى معناى مرادف يا مستلزم امامت و تولى امور گرفتهاند .
پس تناقض بين الحديثين ثابت نباشد ، چه در حديث غدير مولى بمعنى اولى بالتصرف يا متصرف فى الامور است ، و شما حصر مولائيت در خدا و رسول بمعنى ديگر مىسازيد ، و ابن حصر در واقع صحيح باشد يا غلط ، ليكن با حديث غدير منافات ندارد ، و اگر غرض آنست كه مولى بمعنى اولى بالتصرف يا متصرف فى الامور منحصر است در خدا و رسول صلى اللَّه عليه و سلم .
پس جناب امير المؤمنين عليه السلام مولى نباشد ، و بر اين تقدير اگر چه ظاهر مىشود كه در حديث غدير لفظ مولى نزد قادحين متعين است براى معناى كه مفيد امامت است و فيه المطلوب ، ليكن لازم مىآيد كه جناب امير عليه السلام گاهى امام و متصرف فى الامور نباشد و لو بعد عثمان و هو ظاهر البطلان ، و از جاحظ معاند كه ناصبيت او در كمال وضوح و ظهور است كما سبق ، و ابن أبى داود و من ضاهاه چندان عجب نيست ، كه در رد و ابطال حديث غدير استدلال كنند ، بطورى كه مستلزم نفى خلافت مطلقهء جناب امير المؤمنين عليه السلام باشد ، لكن كمال حيرت است كه
عبقات الأنوار في إمامة الأئمة الأطهار ( فارسي ) — صفحة 316
مساهمون: السيد مير حامد حسين الهندي
ص٣١٦