را كه هم بر تخت جانب پاهاى او بنشيند ، پس معاويه گفت أي ابو محمد در عجب نمىآيد ترا كار مادر مؤمنان عائشه كه او مرا شايستهء خلافت نديد ، و از يتواى خلافت نديد ، و از فتواى خلافت من رجوع كرد ، در من چه شرط خلافت نبود كه او مرا بخلافت شايان نگفت ؟
شاه حسن گفت ترا از كار عايشه عجب مىآيد ؟ معاويه گفت حقا اين همه عجب است ، شاه حسن گفت عجب آنست تو غلطيده و مرا نزديك پايهاى خود نشانده ، پس معاويه شرمانده شد و برخواست و با ادب بنشست گفت أي ابو محمد سوگند مىدهم ترا بگو بر تو دين مردمان چند است گفت يكصد هزار دينار .
معاويه خازن را گفت بيار پيش نظر حسن سه صد هزار دينار ، گفت يكصد هزار از دين خود بده ، و يكصد هزار غلامان خود را وظيفه و علوفه قسمت كن ، و يكصد هزار بر نفران و كاركنان خود بده ، گفت أي ابو محمد سوگند مىدهم بگير مر اين مال را ، امير المؤمنين [ 1 ] حسن ( رض ) آن مال را قبول كرد و برخواست و برفت ، پسر او كه نامش يزيد بود معاويه را گفت أي پدر ترا حسن بناخوشى بملاقات آمده تو اين مقدار مال چرا دادى ، مقدار دين او مىدادى ، معاويه گفت أي يزيد و اللَّه كه حق حق ايشان است ، و خلافت و امارت از ايشان است ، و لكن ما به زور و قوت مال گرفتهايم .
تا بدانى كه معاويه متغلب بود ، و حسن امام بر حق بود ، و معاويه بر تغلب خود نيز اقرار كرده كه من متغلبم [ 2 ] انتهى .
هامش
[ 1 ] نزد اهل حق امير المؤمنين از القاب خاصه جناب على بن أبي طالب عليه السلام است 12 .
[ 2 ] هداية السعداء ص 313 الجلوة الخامسة من الهداية الثالثة عشر .