كه در سرتاسر ايران در حال شكلگيرى بود ، در اينجا نيز تأثير گذاشته بود ، يعنى رياست موروثى و قبيلگى مىرفت تا جاى خود را به حكومتهاى محلى مورد تأئيد دولت مركزى بدهد .
وقتى كه تاريخ رادكان را مطالعه مىكردم ، ديدم كه در يادداشتهاى سفر شاه در سال 1867 م . ، و نيز مطلع الشمس صنيع الدوله از پيدا شدن استخوانهاى متعلق به يك فيل عظيم الجثه ياد كرده بودند كه اهالى دهكده دندان آن را كه پيش خود نگهداشته بودند به شاه تقديم مىكنند . شاه نيز اين دندان را به دكتر تولوزان پزشك مخصوص فرانسوى خود مىبخشد . مىگويند او آن را در كتابخانهء شخصى خود قرار داده است .
در مورد چگونگى اين ماجراء به جستجو پرداختم . محمد ابراهيم خان نيز شخصى را همراه من كرد تا محل پيدا شدن بقاياى اين حيوان را به من نشان دهد . او مرا از كنار جوى آبى كه بين ديوارهاى باغها جريان داشت هدايت كرد تا به محل مورد نظر رسيديم و سپس به شرح ماجرا پرداخت كه چگونه پسرى ، ده يا دوازده ساله حدود چهل يا چهل و پنج سال پيش وقتى كه همراه با دو تن از همبازىهاى خود به دهكده باز مىگشته است متوجهء استخوان بزرگى مىشود كه جريان آب آن را در حفرهاى در نزديكى رود انداخته بود . آنها بيلى برداشته و شروع به كندن خاك مىكنند ، نزديك به 60 سانتيمتر كه پايين مىروند به بقاياى استخوانها و سر يك حيوان بزرگ برمىخورند ، سپس آنها را برداشته و به رادكان مىآورند . در اينجا استخوانها دستبهدست مىگردد و تقريبا دو دندان از آن ميان بر جاى مىماند كه يكى يك من و نيم ( 4 / 3 پوند ) و ديگرى يك من و سه چارك ( 8 / 1 8 پوند ) وزن داشته است .
اين مرد همچنين اضافه كرد كه بقاياى سر حيوان در موقعى كه خارج گرديد تقريبا سالم بود و درست در قسمت وسط فرق داراى يك شاخ بود . او تمام اين صحبتها را با اطمينان تمام به زبان مىآورد و سخنان او را پيرمرد ديگرى نيز تصديق كرد . خيلى جالب خواهد بود اگر روشن شود كه اين استخوانها به چه حيوانى تعلق داشته است .
زمانى كه براى بازديد ابراهيم خان رفتم ، ديدم كه در حالت انتظار بر كنار دروازه ايستاده است و گوسفندى نيز در كنار او قرار دارد . بلافاصله به محض ورود من گوسفند را قربانى نمودند . من نيز از روى خون او چنانكه رسم متداول در ايران است گذشتم و به باغ وارد شدم . بعد به چادرى هدايت شدم و مدتى را با ابراهيم خان نشستم و به صحبت پرداختم .
محمد ابراهيم خان مىگفت كه بىشك در روزگاران پيش رادكان يك مرداب بزرگ بوده كه تمامى دره را مىپوشانده است . خود او به ياد مىآورد كه اين ناحيه كلا نيزار بود و در آن گراز به وفور يافت مىشد . او همچنين گفتنىهاى زيادى را در مورد مارهايى
خراسان و سيستان ( سفرنامه كلنل ييت به ايران و افغانستان ) ( فارسى ) — صفحة 340
مساهمون: چارلز ادوارد ييت
ص٣٤٠