صبح روز 23 نوامبر 1897 م . با پيمودن 12 ميل باقيمانده ، در حالى كه لباس كامل نظامى به تن داشتم به مشهد وارد شدم . هوا سرد بود و لباس من اصلا براى فصل زمستان در مناطق آسياى مركزى مناسب نبود . اصولا لباسهاى نظامى انگليسى براى چنين آب و هوايى تهيه نشده است .
چادرهاى مخصوص برگزارى مراسم استقبال در كنار جاده در يك ميلى شهر برپا بود و هيأت ايرانى نيز در انتظار بسر مىبردند . اعضاى كنسولگرى در راه به ما خوشامد گفتند . در چادر مخصوص استقبال علاوه بر هيأت ايرانى ، چند تن از عوامل هندى انگليسى كه در مشهد سكونت داشتند و همچنين چند تاجر از پيشاور بنامهاى درا اسماعيل خان « 1 » و پشين « 2 » و نيز رابين « 3 » يهودى پير كه در اينجا او را حاجى عبد الرحمن جديدى يا تازهمسلمان مىخواندند ديده مىشدند . رابين از حقوقبگيران قديمى انگليس به شمار مىرفت كه از زمان اولين جنگ افغان به انجام وظيفه اشتغال داشته بود . در آن روزها پدرش نيز براى انگليسىها خدمت مىكرد .
تاجرها حرفهاى زيادى براى گفتن داشتند ، آنها از وضعيت موجود رضايت چندانى نداشتند . مىگفتند كه مقررات اخير گمركى كه روسها وضع كردهاند به كلى كار و كسب آنها را تخته كرده است . روسها ورود كالاهاى انگليسى را قدغن كرده بودند و فقط اجازه مىدادند تا چيت ، چاى ، نيل به سرزمينشان وارد شود ، آن هم با آنچنان حقوق گمركى بالايى ، كه سودى را عايد ايشان نمىساخت . بطور كلى تاجرها وضع خوبى نداشتند و بازارشان كساد بود .
بعد از صرف چاى و شيرينى با هيأت ايرانى ، همگى بر اسبها سوار شده و داخل شهر تا محل كنسولگرى بريتانيا پيش رانديم . ابتدا سواران ايرانى كه كتهاى بلند و قرمز قزاقها را بر تن داشتند ، سپس ايرانىهاى ديگرى كه بر اسب سوار بودند ، بدنبال آنها پيكها و افراد تركمن به تعاقب آنها تعدادى سوارهنظام و تنى چند غيرنظامى هندى در پشت سرما به حركت درآمدند . نزديك به 20 نفر از فراشهاى والى و دستهاى از سربازان هنگ پيادهء ايران نيز در دو طرف ما آرام حركت مىكردند .
آنچه كه بيش از همه نامنظم به نظر مىرسيد ، پاره بودن لباسهاى سربازان
هامش
( 1 ) - در ايادرى ناحيهايست در شمال هند .Dera Ismailkhan( 2 ) -Peshin.
( 3 ) -Reuben.