تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خراسان و سيستان ( سفرنامه كلنل ييت به ايران و افغانستان ) ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
اما ظاهرا در بين يموت‌ها معمول است . مىگفتند كه بعد از پايان گرفتن مراسم ، عروس به خانهء پدر خود بازمىگردد و براى يكى دو سال ديگر در آنجا مىماند تا داماد به حدى برسد كه بتواند سرپرستى او را عهده‌دار شود ، در اين موقع پدر عروس موظف است تا مقدارى نمد و ساير مواد لازم را براى ساخت آلاچيق به او بدهد . در اينجا با مأمور انگليسى در استرآباد كه يك ايرانى بنام ميرزا محمد تقى خان بود ملاقات كردم . او براى همراهى ما در نواحى غربى قلمرو يموت كه در آن اتاباىها و جعفرباىها زندگى مىكردند ، آمده بود . مسير ما ابتدا به سمت ابه ملا حاتم در كنارهء رود گرگان بود . سلطان خان با تعدادى از مردانش با ما همراه شد و ما را تا اين قسمت از راه بدرقه نمود ، در اينجا ملا حاتم به خوشامدگويى ما آمد . يموت‌هاى اين ناحيه با آنانى كه در شرق ديده بودم بسيار متفاوت بودند و خيلى شهرىتر و متمدن‌تر به نظر مىرسيدند ، رنگ چهرهء آنان نيز فرق مىكرد . در بين دازها تعدادى جوان نيز كه چشم‌هايى آبى داشتند ديده مىشدند . يك طلبهء آخوند را نيز ديدم كه مويى قرمز داشت و مىشد گمان كرد كه اهل كشور ديگر باشد . مسير ما اكنون از دشت سرسبزى مىگذشت كه هوبره‌ها و اسفرودهاى دم‌باريك تمامى آن را در اشغال خود داشتند ، با اين حال چند هدهد و سار نيز به چشم ما خورد . از رود گرگان گذشتيم و در ساحل شمالى آن اردو زديم . در اينجا رود نزديك به 27 متر پهنا داشت و آب آن تا دهنهء اسبهاى ما مىرسيد . كناره‌هاى رود شيب تندى داشت و بستر باريك آن 4 متر و نيم پايين‌تر از سطح زمين‌هاى اطراف قرار گرفته بود و در آن نه درختى روئيده بود و نه نيزارى ، چنان كه از دور رود قابل تشخيص نبود مگر آنكه به نزديكى آن مىرسيديم . اردوگاه ما در 4 يا 5 ميلى شرق آق‌قلعه قرار داشت ، اين يك قلعه نظامى متعلق به ايران و در سرزمين يموت‌ها بود كه در آن 300 سرباز و 20 توپچى به انجام وظيفه مشغول بودند . از طريق پلى كه در 13 ميلى شمال استرآباد واقع بود مىشد به اين سرزمين وارد شد . مىگفتند تنها دفعه‌اى كه حكمران مستقر در استرآباد به سرزمين يموت‌ها پا نهاده است ، زمانى بوده كه همراه با 500 سوار محافظ براى بازديد از اين قلعه آمده است . در گرگان تصميم گرفتم تا سرتاسر رود اترك را ببينم كه در اينجا رود در قسمت‌هاى پايين بستر خود مرز بين ايران و روس را تشكيل مىدهد . مسير ما به سوى شمال غرب و در دشتى هموار مىگذشت و در هر 9 ميل نزديك به 9 متر بر ارتفاع ما افزوده مىشد . تمامى اين دشت هموار ، از خاك نرمى پوشيده شده و گياهانى كه معمولا در مرداب‌ها مىرويند آن را دربرگرفته بودند . شترهاى متعلق به جعفربايىها كه مشغول چرا بودند ، تنها نشانه‌اى از حيات بود كه ما در راه ديديم . يازده ميل آنطرف‌تر در كنار آبگيرى