نرسيده به شهر باغها و درختزارهاى متعددى وجود داشت . تاكستانها آسيب نديده بودند . اين يكى از دلائلى بود كه مردم قوچان ترجيح دادند كه بعد از زلزله باز هم در اين منطقه باقى بمانند و آن را بازسازى كنند . تا وقتى خود شهر را از نزديك نديدم نتوانستم به عظمت اين حادثه پى ببرم . ديوارهاى شهر تماما از بين رفته و خانهها يا كلا فرو ريخته و يا قسمتى از آن ويران گرديده بود .
در واقع بلاى آسمانى بر اين مردم نازل شده بود . زلزله از تمامى شهر فقط تل خاكى به جاى گذاشته بود . نزديك به 12 هزار انسان و تعداد بيشمارى اسب ، دام ، گوسفند ، بز و غيره زنده در خاك رفتند . تنها بنايى كه فكر مىكنم بعد از زلزله بجاى مانده باشد ، امامزاده بوده است . بازماندگان اين حادثه كه گفته مىشد دههزار تن بودند ، از تيرهاى چوبى خانههاى ويرانشده ، در همان زمين قبلى و يا هر جاى ديگر كه خواستند كلبههايى براى خود ساختند و زندگى را از سرگرفتند . مغازهها را از تيرهاى چوبى كه خوب به هم بسته شده بودند ، بنا كرده بودند ، و در ساخت آنها احتمال وقوع زلزلهاى ديگر را در نظر داشته و مىخواستهاند ، اين ابنيه تا حد امكان سبك و مقاوم باشند .
مردم داستانهاى زيادى از چگونگى فرار خود در موقع زلزله براى گفتن داشتند .
اما آنچه كه در گفتار همه مشترك بود ، اين بود كه : زلزله بدون آنكه خبر كند يك دفعه و همچون صاعقهاى همهجا را تكان داد ، ديگر صدايى به گوش نرسيد ، و شهر آنقدر ساكت و خاموش شد كه انگار شهر مردگان بود ، مثل اينكه كسى زبان نداشت . نزديك به ده دقيقه صدايى شنيده نمىشد ، انگار دنيا به آخر رسيده بود . بعد يك دفعه فرياد و شيونى شهر را در برگرفت . آنهايى كه جان بدر برد بودند مثل اينكه حس نداشتند ، مدت زمانى سپرى گرديد تا آنان كه نيمهجانى يافته بودند فرياد برآوردند و شهر منظرهء بسيار وحشتناك و دلخراشى به خود گرفت . سرتيپ تلگرافخانه مىگفت : هنگام وقوع زلزله در طبقهء دوم خانهام بودم . طبقهء دوم فروريخت و من تا كمر در زير آوار ماندم ، خدمتكارانم كه بيرون و در حياط بودند ، همانند خود من به كلى هوش و حواس نداشتند و فقط پس از مدتى توانستم آنها را بكمك بخوانم و آنها هم توانستند به كمكم شتافته و مرا بيرون بكشند .
مسئول پست هم داستانهاى مشابهى داشت . مثلا مىگفت وقتى زلزله آمد در بستر بيمارى بودم . وقتى به هوش آمدم ديدم گيج و منگ در گوشهاى افتادهام ، مدتى گذشت تا توانستم تقلايى كنم ، برخيزم و به نجات افراد خانوادهام بپردازم شگفت آنكه كوچكترين پسر او كه هفت ساعت بعد از زير آوار بيرون آورده شد زنده مانده بود . او مىگفت كه زنى را مىشناسد كه بعد از سه روز زنده بيرون آورده شد . آنها همچنين از مادر و بچهاى برايم گفتند كه بهنگام زلزله در مغازهء بقالى بودند ، آنها را پنج روز بعد بيرون كشيدند . آنها زنده
خراسان و سيستان ( سفرنامه كلنل ييت به ايران و افغانستان ) ( فارسى ) — صفحة 160
مساهمون: چارلز ادوارد ييت
ص١٦٠