آن و در ماده حلول ندارند و از ماده و استعداد ، معرّا و مبرّا هستند و تكثّر در اين صور ، معلول جهات فاعلى نفس ناطقهء مدبر بدن دنيوى است و چون صور برزخى ، استعداد ندارند ، نبايد صحبت استعداد و قبول نفس مدبر اين ابدان اصلا به ميان آيد .
و بايد دانست كه نزد ملا صدرا كه لاهيجى قول او را اصح اقوال دانسته است ، نفس ، در مقام ادراكات جزئى مخصوص حيوان تام الوجود در صميم ذات ، غير از مقام تجرد عقلانى بلكه قبل از رسيدن به مقام تجرد تام و ادراك معانى ، خود ، داراى تجرد برزخى و مثالى است و صور اعمال و نيات و ملكات ناشى از افعال ، به اين جهت نفس قيام صدورى دارند نه قيام حلولى و در اين مقام صور اعمال و نيات نفس را احاطه نمودهاند كما اين كه غزالى فرمود [ 1 ] و حكيم اعظم صدر الدين
شرح
[ 1 ] . فرق بين معاد و تناسخ از اين قرار است :
معاد ، عبارت است از انتقال روح از عالم دنيا به عالم آخرت ( مراد از آخرت اعم است از مراتب برزخى و عالم معناى صرف و جنت عقلانى ) و بايد دانست كه عود روح به بدن در عالم دنيا بعد از آن كه مفارقت نمود در همين نشئهء دنيوى معاد نيست ، لذا همه محققان اهل معرفت گفتهاند : معاد ، عود روح است به بدن در عالم آخرت ، ولى تناسخ ، عبارت است از انتقال نفس و تردد آن در همين عالم ماده و گيتى و عالم شهادت محسوس به حواس ظاهرى و اين خود داراى انواعى است ، چون اگر نفس انسانى مثلا از بدن يك انسان به بدن انسان ديگر منتقل شود آن را نسخ مىنامند ، كما اين كه انتقال آن را از بدن انسانى به بدن حيوانى ، مسخ و انتقال از بدن انسانى به بدن نباتى را فسخ و انتقال به بدن جمادى را رسخ ناميدهاند .
علامه شيرازى شارح حكمت اشراق ( ملا قطب يكى از اكابر حكماى اسلامى در فنون حكميه اعم از حكمت مشايى و اشراقى ) در مبحث ( معاد و نبوّات و منامات ) حكمت اشراق ، مسألهء تناسخ را نسبة مفصل بيان كرده است . نظر به آن كه اثبات امتناع تناسخ مطلقا ( يعنى انتقال نفس از بدن خود به بدنى ديگر ) در باب معاد بسيار نافع است .
و نيز از براى بيان آن كه انتقال نفس ناطقه انسانى به بدن دنيوى در نشئهء دنياست - اعم از آن كه قائل شويم كه نفس ، به بدنى مشابه بدن خود و يا عين آن منتقل مىشود و يا عود مىنمايد - از بيان برهان و اقامه دليل و حجت بر امتناع تناسخ ناچاريم تا آن كه معلوم شود كه علت اصلى بطلان تناسخ ، رجوع شىء از فعليت به قوه و بالأخره اقتضاى شىء است بطلان ذات بلكه عدم حقيقت خود را ، لذا ارباب