شرح
و چون بطلان تناسخ ، پيش از اين ثابت شد ، مذهب طايفهء اولى باطل گشت .
و اما مذهب طايفهء ثانيه بر تقدير صحت وجود عالم مثال نيز خالى از اشكال نيست ؛ چون بدن مثالى ، خالى از آن نيست كه يا قديم است يا حادث و بر تقدير قدم ، نفسى دارد يا نه و هر دو شق به غايت مشكل بلكه باطل است كما لا يخفى على الفطن ، و بر تقدير حدوث يا مستعد فيضان نفس هست يا نه ، اگر هست تعلق نفس منتقله به او محال باشد ، چنان كه در ابطال تناسخ دانسته شد ، و اگر نيست تعلق نفس منتقله به او بدون استعداد متصور نتواند بود مگر آن كه اختيار شق اول بر تقدير قدم كنند و قائل شوند كه تعلق نفس منتقله به او نه بر سبيل تدبير و تصرف است ، بلكه به نحوى كه موضوع تخيل باشد ، ليكن خلاف ظاهر اقاويل ايشان است و نيز زيادتى بر مذهب مشائين چنان كه مدعى آنند نخواهد داشت .
اصح اقوال در بدن مثالى بر تقدير صحت وجود مثال ، قولى است كه استادنا و مولانا افضل المتألهين و صدر الملّة و الدين محمد الشيرازى ( قدس سره ) ميل به آن كرده و آن قول ، به تجرد . . . است و عدم حلولش در ماده و بقاى آن با نفس ناطقه بعد از مفارقت از بدن قول است . پس همچنان كه نفس زيد - مثلا - در عين تعلق به بدن ، تخيل بدن خود و جميع اعضا و اجزاى ظاهرى و باطنى مىكند و آن بدنى است لا محالة خيالى غير بدن محسوس به حواس ظاهره و آن بدنى است كه در خواب ، خود را به آن بدن مشاهده مىكند ، بعد از مفارقت از اين بدن محسوس نيز همان بدن خيالى كه متخيل او بود با اوست و متخيل او كما في المنام و آن بدن لا محاله آلت ادراك جميع جزئيات و صور محسوسه تواند بود ، بدون آن كه حاجت شود نفس را تعلقى به جسمى از اجسام و به اين قول ميل كرده است غزالى در رسالهء « مضنون عن غير أهله » حيث قال : « . . . النفس إذا فارقت البدن و حملت القوة الوهميّة معها كما ذكرنا و تجرّدت عن البدن منزّهة ، ليس يصحبها شيء من الهيئات البدنية ، و هي عند الموت عالمة بمفارقتها عن البدن و عن دار الدنيا متوهمة نفسها « 1 » عين الإنسان المقبور
هامش
( 1 ) . غزالى در بيان اين قبيل از مسائل مربوط به معارف ، كم نظير و يكى از اكابر علماى اسلام بايد