و هويتى فانى و قابل تلاشى ، قايل نيستند ، در صورتى كه به شرايع الهيه قايل باشند ، مكلّف به تكاليف را همين هيأت متشكل از عناصر متضادّ دانند و ناچار ، معاقب و يا مثاب ، همين موجود عنصرى بايد باشد [ 1 ] .
برخى از جماعت متكلمين كه اجسام عنصرى را مركب از جواهر فرد مىدانند و به جسميت جواهر فرد قايل نيستند ، اگر چه اجسام از آنها تأليف مىشود ، بدن محسوس ، نزد اين حضرات ، جسم كثيف مؤلّف از جواهر فرد و روح ، جسم لطيف مؤلف از اين دو جسم است . و صفات مخصوص به ابدان افراد انسان از خواص بدن و صفات نفسانيه از عوارض و خواص جسم لطيف است . چون از مشابكت هر دو ، جسم انسان موجود شده است ، صفات و خواص انسان - چه نفسانيات و چه صفات بدنيه - متحقق نمىشود مگر از ناحيهء مخالطت دو جسم لطيف و كثيف .
به زعم اين جماعت ، چون به تجرد نفس ناطقهء انسانى قايل نيستند ، مكلّف به
شرح
[ 1 ] . اين جماعت ، با ماديون و حسّيّون منكران مبدأ و معاد ، وجوه مشاركت زياد دارند و مثل آنها ( در آيات ظاهر در تجسيم ) تصريح كردهاند كه حقيقت غير موجود در عالم ماده و معرّا از تجسّم و تقدّر و مبرّا از تقيد به زمان و مكان ، معدوم است و غير متصور .
به هر حال ، كسانى كه به اصل باقى در انسان ، قايل نيستند ، اعم از اين كه به مبدئى معتقد باشند يا نباشند ، روى قواعد و قوانين عقلى نمىتوانند به حشر و نشر انسان بعد از مرگ معتقد شوند ؛ چون بنابر حركت عمومى عالم و سيلان جوهرى عالم ماده ، هيچ موجودى بقا ندارد . و در ماده و عنصر مادى متمادى جسمانى صاحب وضع و محاذات حسّى ، جهت بقا و ثبات وجود ندارد . و مواد عالم وجود ، يك آن ثابت نمىباشند .
بنابر تجرد و بقاى روح ، جهت بدن انسان كه مادهء آن باشد ، ثبات ندارد . و قطع نظر از حركت جوهرى و سيلان ذاتى ، بدن از آن جايى كه تغذيه مىنمايد و غذا بدل چيزى است كه به تحليل مىرود و به تدريج تمام قوا و اعضاى مادى فانى مىشوند و بدل ما يتحلّل جاى آنها را مىگيرد و جهت ثبات و بقاى آن ، همان جهت تجرد آن مىباشد و اصل ثابت و باقى ماده محسوب مىشود ، لذا وجود امور ثابت و غير متغير در انسان كه ادراكات او باشد ، بدون شك از ماده مجرد است .