بدن ، پس باطل شد نيز مذهب و مسلك متفلسفين . و باقى ماند مذهب محققين .
پس حقيقت انسان ، متقوم نتواند شد مگر از دو جهت كه به يكى انسان است بالقوه و به ديگرى انسان است بالفعل . و تقوّم حقيقت انسان از نفس و بدن به غايت شبيه است به تقوم حقيقت جسم از ماده و صورت . و ليكن انسان بر دو معنى اطلاق شود : يكى انسان محسوس و ديگرى انسان معقول . در انسان محسوس ، بدن به جاى ماده است و نفس به جاى صورت . و در انسان معقول ، نفس به جاى ماده است و جهت كمالات مكتسبه به وساطت بدن به جاى صورت . و هر فرد از افراد انسان ، انسان است به حسب معنى اول اعنى انسان محسوس ، اما انسان به معنى دويم - اعنى انسان معقول - نيست مگر بعضى از افراد انسان كه انسان كامل عبارت از آن است » . [ 1 ]
تمام شد موضع حاجت از كلام صاحب شوارق قدس سرّه و في كلام هذا
شرح
[ 1 ] . گوهر مراد ، چاپ هند ، 1311 ق ، ص 228 ؛ ملا عبد الرزاق ، بعد از تقرير عقايد و آرا ، آنچه را كه نقل نموديم ، به رشتهء تحرير آورده است . و اين كلام را جهت تصحيح معاد جسمانى و اين كه مكلف و مثاب و معاقب ، شخص مركب از نفس و بدن است ؛ و در مقام تزييف قول كسانى كه نفس را مبدأ حقيقت انسان و بدن را آلت تكامل دانستهاند ، فرموده است .
بنابر فرمودهء ايشان كه گفت : به اعتبارى ، نفس ، مادهء معقولات است . لا بد بايد معتقد باشند كه نفوس غير خارج از مقام عقل هيولانى و غير نائل به مقام عقل بالفعل بايد بعد از موت ، فانى محض شوند ؛ چون اين حكيم علام به تبع شيخ اتباع مشّاء ، قوهء خيال را مادى مىداند .
و ديگر آن كه نفس مجرد تام الوجود و ابدى الحيات كه به جنين افاضه مىشود ، امكان ندارد متصف به عقل هيولانى شود ؛ زيرا متصف به عقل هيولانى ، بايد در اول وجود و قبل از نيل به مقام عقلانى ، خيال بالفعل باشد و قبل از نيل به مقام خيال بايد محسوس و حاس بالفعل باشد .
و ديگر آن كه اگر ملاك انسان بودن ، نيل به مقام عقل تام و صرف است ، هر انسانى كه به مقام تجرد تام نرسد ، حيوان بالفعل و انسان بالقوه است . و اگر كسى از جمله همين حكيم لاهيجى به تجرد برزخى انسان در قوس صعود - نه نزول ؛ چون برزخ نزولى ، ملاك حشر نفوس نمىشود - معتقد نباشد ، نمىتواند به معاد جسمانى معتقد شود ، بلكه اين معنا امرى محال است . و چون بر امتناع آن برهان قائم است ، امكان ندارد از باب تعبد ، به آن معتقد شود ، تعبد به امر محال از محالات اوليه است .