يكى از آن دو ( حرف نقطهدار ) به يابندگان او مىماند
و يكى وارون كه انس و جن راست مىپندارند
و باقى حروف مرموز و نامعلوم است
كه نه راه سفرى دارد و نه جاى ماندن
( كه در آن ديگر نه از سفر سخنى است نه از مقام )
( 76 )
[ چيزى در قلب من است و در آن نامهايى به جاى مانده از تو ]
چيزى در قلب من است و در آن نامهايى به جاى مانده از تو
نه نور آن را مىشناسد و نه ظلمت
و نور روى تو « رازيست » هنگامى كه آن را مشاهده مىكنم
اين است جود و احسان و كرم تو
محبوبا سخنم را بشنو
تو خود آن را درمىيابى
نه لوح آن را به درستى مىفهمد و نه قلم
( 77 )
[ با چشم بينايم ]
با چشم بينايم
كه در وهم نمىگنجد - اشاره كردم
آنچه در درونم آشكار شد
از خيال پريشانم باريكتر است
و در عمق درياى فكرم همچون
تير رها شده ، فرو رفتم
و قلبم با پر شوق مركّب من
در بال ارادهام بپرواز درآمد
به جايى كه از سوى او خواسته شدهام
آهسته ، آهسته و بىشتاب