( 69 )
[ دنيا مرا مىفريبد ]
دنيا مرا مىفريبد
گويى حالش را ندانم
خداوند از حرامش مانع شد
و من از حلالش دورى جستم
دنيا دستانش را به سوى من گشوده است
و من هر دو را رد كردم
او را محتاج ديدم
پس همه را به او بخشيدم
كى وصالش را يافتم
تا از ملالش بترسم « 1 »
( 70 )
[ كمك و عنايت او كه به صورت رمزى است ]
كمك و عنايت او كه به صورت رمزى است
همچون درخشش آنى از افق بالا [ از خلال ابرها ]
مىتابد [ و همهجا را روشن مىكند ]
[ در اين ] حال مرا مىنگرد و من او را مىنگرم « 2 »
هامش
افراد قدم از حدوث داند ، چنانكه گفت : « الحق حق و الخلق و لا بأس » مثل اين شطح بسى گفته شد .
( تراژدى حلاج در متون كهن ، ص 269 به نقل از شرح شطحيات روزبهان بقلى ) .
( 1 ) . ابو نجيب عبد الغفار بن عبد الواحد ارموى از ابا عبد اللّه حسين بن محمد قاضى و از احمد بن علاء صوفى و او نيز از على بن عبد الرحيم قتار نقل كرده است كه حلاج را سه بار در سه سال مختلف ديدم يك بار در اصفهان ، بار دوم او را در بغداد ديدم كه جامهاى سپيد بر تن داشت . چون مرا ديد گفت : « على توازى ! گفتم آرى ، آنگاه اين اشعار را سرود . تاريخ بغداد ، خطيب بغدادى ، به نقل از تراژدى حلاج ، ص 182 ) .
( 2 ) . اين حال اگر به من دست دهد مىتوانم آن را بپذيرم ، بر خلاف ديگران ( صوفيه ديگر ) كه تاب نياوردند . من در اين احوال ثابت هستم . همچنانكه حضرت موسى ( ع ) در كوه طور تاب نياورد ، آن هنگام كه خداوند بر كوه بر او تجلى كرد .