از جلالش بر پيكر آفرينش پوشاند و اين نيز حق است « 1 »
پرتوهاى نورانى متجلى گشته
و در درخشش برق ، نورافشانى مىكند
( 63 )
[ به ناسوتم ( طبيعت انسانى ) نزد تو بر خلق وارد شدم ]
به ناسوتم ( طبيعت انسانى ) نزد تو بر خلق وارد شدم
و اگر اى لاهوتم ( طبيعت الهى ) تو نبودى از راستى خارج مىشدم
زبان علم از براى نطق و هدايت است
و زبان غيب برتر از نطق است
نزد مردمى ظاهر شدى و نزد قومى ديگر پنهان
پس گم و گمراه شدند و تو از خلق پنهان شدى
هامش
نشست و به او گفتند : هان اى پسر منصور ! اگر عاشق صادقى ، اگر عاشق بىپروايى ، جان گرامى خويش قربانى كن ، روح شريف را فناء كن ، تا به ما برسى ! وى فرمان را ، اطاعت و قبول مىكند و مىگويد :
« انا الحق » دينى كه براى اين پيمان ميان ما ، اداء كرد ، تا همين دم بهاى« وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ »؛ را دريافت كند . ابليس هم ، خود ، گفته بود : « من » بر اثر عصيان و براى مخالفت با اوامر الهى ، فريادى كه مىگفت :« اسْجُدُوا لِآدَمَ »شيطان مىگفت :« أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ »؛ من از او برترم . لذا سزاوار طرد و لعن و اخراج گرديد ، كه :« أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ »حقشناسى به عشق ، بر سويداى دل حلاج حكمروا شد و قدرت محبّت سرّ ضميرش را فاش كرد و در حيرت تحقيق ، فرياد زد : « انا الحق » اما ابليس نخوت و غرور تا به اوج انديشهاش رسوخ كرد و درون ضميرش ، بر اثر وساوس نفس متزلزل گرديد و گفت :« أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ ».
حلاج عشق پروردگارش بر او چيره شد ، شايسته آن است كه به وصل او و تقرّب به حضور او رخصتش بدهند ، درحالىكه بر خلاف ابليس ، خود را با ديدهء خودپرستى ، نگريست ، سزاوار آن است كه با شمشير عذاب الهى پارهپارهاش كنند .
به او گفتند : سرّ اين گفتار « انا الحق » چيست ؟ گفت : « با خود برابرى نمىبينم تا اين انديشههاى بلند را بر او مكشوف سازم ، يا محرمى كه اين اسرار بر او هويدا كنم . »
به دو گفتند : ابليس گفت : « من » و از درگاه خدا رانده شده ، حلاج گفت : « من » و به خدا تقرّب يافت . چرا ؟
گفت : حلاج با « من » خود خواهان « فناء » بود تا « او » خداى در « اوى » او مكان گيرد ، از اينرو به محفل « اتحاد » ش راه بردند و آنجا تشريف سرمديّت پوشيد . ابليس ، جوياى سرمديّت بود ، با « من » خويش ، لاجرم ولايت او فناء شد ، سعادت او از او ربوده شد . مقامش تنزّل يافت ، لعن او اعلام شد . ( تراژدى حلاج در متون كهن ، صفحات 212 و 215 و 237 ) .
( 1 ) . حق جامهء ذات خود را بر تن پوشيده است و هيچ فرقى [ ميان حق و ذات او ] نيست .