( 66 )
[ در تو معنايى است كه نفوس را به سويت فرامىخواند ]
در تو معنايى است كه نفوس را به سويت فرامىخواند
و دليلى است از تو بر تو دلالت مىكند
قلبى دارم كه بينندهء توست
و همهاش در دستان توست
( 67 )
[ گرايش من به او از شيفتگىام به توست ]
گرايش من به او از شيفتگىام به توست
اى آنكه اشارات ما به سوى توست
دو روحى كه عشق آنها را
نزد تو و در مقابل تو به هم پيوند داد « 1 »
( 68 )
[ روح تو با روح من آميخت ]
روح تو با روح من آميخت
همچون شراب با آب زلال
چون چيزى تو را اصابت كند ، مرا نيز اصابت مىكند
پس ، « تو » در همهحال ، مانند « من » هستى « 2 »
هامش
اثبات نداشته باشى . گفتند : اين عبارت را براى ما روشن كن ، گفت : طوامس و روامس لاهوتى و اين كار الوهيت است ، گفتند : اين انديشه را شرح كن . گفت : اين انديشه شرحناشدنى است . آن را شناسد آنكه شناسد ، و نداند آن كس كه نداند ، گفتند : به خدا از تو تمنا داريم كه توضيح دهى ، آنگاه حلاج اين ابيات را خواند .
( 1 ) . حلاج از زندان به ابو العباس بن عطا نوشت : « اما بعد من نمىدانم كه چه بگويم . اگر نكوييهاى او را برشمرم به كنه آن نمىرسم ، و اگر جفاى او را بازگويم از حقيقت دور مىافتم . نمادهاى قرب او براى ما آشكار شد و ما را سوزانيد و از وجود عشقش فراموشى داد . آنگاه عشق او بر سر مهر آمد و آنچه تباه كرده و نابود ساخته بود بازسازى كرد ، و طعم نيستى و نابودى را از راه يافتن به وجود من بازداشت . گويى كه من نورها را مىشكافم و پردهها را مىدرم ، تا آنجا كه هر پنهانى را آشكار و هر آشكارى پنهان شده ولى همچنان براى من هيچ آگاهيى پديد نيامده است . و آنچه بود همچنان باقى است . » حلاج در اينجا نامه را به پايان مىبرد و اين دو بيت را عنوان قرار مىدهد . ( همان ، ص 111 )
( 2 ) . روزبهان بقلى گويد : اين حال انس است در جمع و عين واحد و صورت علم در نص اعتقاد ، باز آنكه