وبعد از اثبات عينيّت وجود گويند : اگر اين وجود ، عين مطلق است ، ثبت المطلوب ، واگر نه مطلق است بل متعيّن است ، نتواند بود كه تعيّن داخل در ذات وى باشد ، چه تركّب واجب محال است .
پس ثابت شد كه واجب الوجود وجودي است مطلق ، وتعيّن ، وصفى است عارض ، پس زوال تعيّن ، وعروض تعيّن ، ديگر اثر در ذات وجود نكند ، وحقيقت وجود ، متغيّر ومتكثّر نگردد ، چنان كه نور به ألوان آبگينه متلوّن نشود ، وچون بر روى زمين افتد به حسب ذات خود متكثّر نگردد ، بل تكثّر ، به حقيقت ، زمين را بود ، چه اگر بىملاحظهء روى زمين ، ذات نور را اعتبار كنند أصلا تكثّرى وتعدّدى متصوّر نشود .
گاه خورشيدى وگه دريا شوى * گاه كوه قاف وگه عنقا شوى
تو نه اين باشى نه آن در ذات خويش * اى برون از وهمها واز پس وپيش
از تو اى بىنقش با چندين صور * هم موحّد هم مشبّه خير وشر
اين است عمدهترين حجّت ايشان بر وحدت وجود وتكثّر موجود ، واين ناتمام است ، چه مىتواند بود كه تعيّن واجب الوجود ، بر قياس وجود عين حقيقت وى باشد در ذهن وخارج ، از غير امتياز ذهني وخارجي ، بل لازم است كه چنين باشد ، چه اگر تعيّن واجب زايد باشد بر ذات وى ، لا محاله معلول غير بود ، وواجب الوجود محتاج است به تعيّن ، پس لازم آيد كه واجب الوجود متعيّن ، در تعيّن محتاج به غير باشد .
وچون ثابت شد كه واجب الوجود متعيّن است به تعيّن ذاتي ، پس معروض ساير تعيّنات بر وجهي كه متّحد شود با آنها نتواند بود ، چه وقتي كه تعيّن ذاتي كه عين ذات واجب است با تعيّن عرضى متّحد شود ، گوييم : قبل از اتّحاد دو تا بودند ، پس اگر بعد از اتّحاد هر دو موجود يا هر دو معدوم باشند اتّحاد نباشد .
واگر يكى موجود وديگرى معدوم باشد ، گوييم : اگر معدوم ، دوّمى باشد ، به دستور