و علىّ است ، سعد بن ابى وقّاص براى خلافت مانعى ندارد مگر آنكه مردى است درشت طبع و بد خو ، و عبد الرّحمن ابن عوف چون قارون اين امَّت است لايق نيست ، و طلحة براى تكبّر و نخوتى كه دارد ، و زبير براى بخل و خسّت ، و عثمان براى اينكه دوست دارد خويشان و اقوام خود را ، و علىّ عليه السّلام براى اينكه حريص در امر خلافت است سزاوار نيستند ، پس از آن گفت صهيب سه روز با مردم نمازگزارد و شما اين شش نفر را در آن سه روز در خانهاى جمع كنيد تا يكى از خودشان را براى خلافت اختيار كنند ، هر گاه پنج نفر متّفق شدند و يكى مخالفت كرد او را بكشيد ، و اگر سه نفر اتّفاق كردند و سه نفر ديگر آنان را مخالفت نمودند آن سه نفرى كه عبد الرّحمن در ميان ايشان است اختيار كنيد و آن سه نفر را بكشيد
، بعد از مرگ و دفن او براى تعيين خليفه جمع شدند ، عبد الرّحمن گفت براى من و پسر عمويم سعد ابن ابى وقّاص ثلث اين امر است ما دو نفر خلافت را نمى خواهيم و مردى را كه بهترين شما باشد براى آن اختيار مى كنيم ، پس رو كرد بسعد و گفت بيا ما مردى را تعيين كرده با او بيعت نماييم مردم هم به او بيعت خواهند نمود ، سعد گفت اگر عثمان تو را متابعت كند من سوّم شما ميشوم و اگر مى خواهى عثمان را تعيين كنى من علىّ را دوست دارم ، پس چون عبد الرّحمن از موافقت سعد مأيوس شد ابو طلحه را با پنجاه نفر از انصار برداشت و ايشان را وادار نمود بر تعيين خليفه و رو كرد بسوى علىّ عليه السّلام دست او را گرفته گفت با تو بيعت ميكنم به اين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اكرم و طريقهء دو خليفهء سابق ابو بكر و عمر عمل كنى ، حضرت فرمود قبول ميكنم به اين نحو كه بكتاب خدا و سنّت رسول اللّه و باجتهاد و رأى خود رفتار نمايم ، پس دست آن جناب را رها كرد و بعثمان رو آورد و دست او را گرفته آنچه را بعلىّ عليه السّلام گفته بود به او گفت ، عثمان قبول كرد ، پس عبد الرّحمن سه بار اين را بعلىّ و عثمان تكرار كرد و در هر مرتبه از هر يك همان جواب اوّل را شنيد ، پس گفت اى عثمان خلافت براى تو است و با او بيعت نموده مردم هم بيعت كردند ) ( 10 ) پس بار خدايا از تو يارى مى طلبم براى شورايى كه تشكيل شد و مشورتى كه نمودند ، چگونه مردم مرا با ابو بكر مساوى دانسته در بارهء من شكّ و ترديد نمودند تا جائى كه امروز با اين اشخاص ( پنج نفر اهل شورى ) همرديف شدهام و ليكن ( باز هم صبر كرده در شورى حاضر شدم ) در فراز و نشيب از آنها پيروى كردم ( براى مصلحت در همه جا با آنان موافقت نمودم ) ( 11 ) پس مردى از آنها از حسد و كينهاى كه داشت دست از حقّ شسته به راه باطل قدم نهاد ( مراد سعد ابن ابى وقّاص است كه حتّى پس از قتل عثمان هم به آن حضرت بيعت ننمود ) و مرد ديگرى براى دامادى و خويشى خود با عثمان از من اعراض كرد ( مراد عبد الرّحمن ابن عوف است كه شوهر خواهر مادرى عثمان بود ) و همچنين دو نفر ديگر ( طلحه و زبير كه از رذالت و پستى ) موهن و زشت است نام ايشان برده شود .
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 50
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٥٠