است ؛ براي اين كه پيش از وجود ، معدوم است ومعدوم اقتضائى ندارد ؛ آتشى كه نيست ومعدوم است ، اقتضاء حرارت ندارد . پس به طور كلى ، هر ذاتي كه غير نفس وجود است ، چون محال است كه اقتضاء وجود وثبوت خود نمايد ، اگر امر ديگرى نباشد كه أو را موجود نمايد ووجود بدهد ، البتة معدوم است .
مثلا اگر گويندهاى در عالم نباشد كه لفظ زيد را موجود نمايد ، موجود نخواهد شد وبر عدم ذاتي خود باقي خواهد بود . پس هر چه غير وجود است ، وجودش به سبب ايجاد كنندهاى است تا منتهى شود به ذاتي كه ذاتش عين وجود ومحض ثبوت باشد ، وچون نفس وجود به ذات خود عين ثبوت است ، به ذات خود ثابت وموجود است ومحتاج به غير خود نيست وغنىّ بالذات است .
يا أَيُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ
« 1 » .
ودر باب نبوت هم امر را بر عموم خلق آسان فرمود ، يعنى بيانى نمود كه بعد از وجود مباركش ، مردم در شبهه وحيرت وسرگردان نباشند ؛ چون در نزد أرباب دانش وعقلاء شامخين ، مسلّم است كه پيمبرى كه از طرف خداوند متعال مبعوث به جهت دعوت خلق به عبادت وپرستش خداوند وأطاعت اوامرش مىشود ، البتة بايد معجزات وكراماتى داشته باشد كه دليل قطعي بر ثبوت وحقّيت وصدق دعاوى أو باشد كه مردم بدانند به هر چه امر يا نهى مىكند ، امر ونهى الهى است .
ومراد از معجزات اين است كه آن پيمبر ، قدرت بر كارهائى به واسطه قرب واذن خداوند داشته باشد كه غير أو عاجز از عهدهء آن كارها باشد ، مثل معجزاتى كه از حضرت موسى وعيسى عليهما السّلام وساير پيمبران به ظهور رسيده ، وچنان چه أحيانا از پيمبران پيش از أو بشارتى به وجود أو باشد ، البتة مؤيّد صدق وصحّت دعواي أو خواهد بود ؛ ليكن اگر تكذيب مدّعى نبوّت بعد از خود را نمايد ، دليل قطعي بر بطلان دعوى آن مدّعى ودروغ أو خواهد بود .
پس اگر خبر قطعي از آن پيغمبر باشد كه بعد از من پيغمبر باشد كه بعد از من پيغمبرى مبعوث از طرف خداوند نخواهد شد وامر نبوت به من ختم شده ونبوت من ، يعنى احكامى را كه به سبب نبوت خود بيان نمودم وقوانينى را كه در أبواب عبادات ومعاملات تأسيس يا امضاء كردم ، تا قيامت باقي است وناسخى براي آن احكام از طرف خداوند نخواهد آمد ، يقين
هامش
( 1 ) . فاطر ( 35 ) آيهء 15 .