به امام عليه السّلام جسارت كرد ، حضرت هم پاسخ داده فرمود : اى عثمان چه ميگوئى اين ابوذرّ كه حاضر است دوست خاصّ رسول خدا است ، عثمان رو به ابو ذرّ آورده گفت از شهر ما بيرون شو ، ابوذرّ گفت به خدا سوگند من هم ميل ندارم در جوار تو باشم ، گفت به عراق برو و هر چند خواهى آنجا توقّف نما ، گفت هر جا بروم از گفتن سخن حقّ خوددارى نخواهم نمود ، گفت كدام زمين را دشمن دارى گفت : ربذه كه در آنجا بر غير دين اسلام بودم ، پس بمروان ابن حكم فرمان داد تا او را بر شترى بى جهاز سوار كرده به ربذه برد و او در آنجا بود تا در سال هشتم از خلافت عثمان وفات نمود ، هنگام مرگ همسر او ، و يا بقول بعضى دخترش از تنهائى و بى كسى گريه ميكرد ، ابوذر گفت گريه مكن كه پيغمبر اكرم به من خبر داده كه در تنهائى خواهم مرد ، و مردانى شايسته متكفّل دفن من خواهند بود ، بعد گفت چون من از دنيا رفتم گوسفندى بريان كن و بر سر راه بنشين گروهى از اهل اسلام مى رسند و احوالت را مى پرسند ، بگو ابوذرّ غفارىّ كه از اصحاب رسول خدا بوده وفات كرده ، آنان از شنيدن اين خبر همراه تو به منزل خواهند آمد آنها را طعام ده دفن مرا متكفّل خواهند شد ، آن زن بعد از وفات بر سر راه نشست جماعتى از اهل عراق از مكهّ معظمّه مراجعت مى كردند به آنجا رسيدند ، احنف ابن قيس تميمىّ ، صعصعة ابن صوحان عبدىّ ، خارجة ابن صلت تميمىّ ، عبد اللّه ابن سلمهء سهمىّ ، هلال ابن مالك مزنىّ ، جرير ابن عبد اللّه بجلىّ ، اسود ابن قيس نخعىّ ، مالك ابن حارث اشتر نخعىّ از ميان ايشان جدا شده بسوى آن زن آمده گفتند : ترا چه رخ داده ، گفت صاحب رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، ابوذرّ غفارىّ از دنيا رفته و من تنها ماندهام ، آنان گريه كنان به خانهاش رفته و غسل داده كفن نموده بر او نماز گزارده دفنش كردند ، پس مالك اشتر برخاسته خطبهاى خواند و اوصاف پسنديده و مظلوميّت او را ياد آورى نمود و بر او دعاء كرده طعام خوردند و حركت كردند . خلاصه در وقتى كه عثمان امر به اخراج او از مدينه نمود دستور داد كسى با او سخن نگفته مشايعتش ننمايند ، چون از مدينه خارج شد امير المؤمنين و امام حسن و امام حسين عليهم السّلام ، و عقيل و عبد اللّه ابن جعفر و عمّار ابن ياسر براى وداع با او بيرون رفتند ، امام عليه السّلام او را دلدارى داده فرمود ) : ( 1 ) اى ابوذرّ تو براى ( رضاء و خوشنودى ) خدا بخشم آمدى ، پس اميدوار باش به آن كه براى او خشمگين شدى ، ( 2 ) اين قوم ( عثمان و معاويه و پيروانشان ) بر دنياى خود از تو ترسيدند
نهج البلاغة ( فارسى ) — صفحة 405
مساهمون: خطب الإمام علي ( ع )
ص٤٠٥