در باب تلبيس خواهد آمد .
و هو على ثلاث درجات :
الدرجه الاولى : بقاء المعلوم بعد سقوط العلم عينا لا علما .
بقاى معلوم يعنى حق بقاى بعد از سقوط علم عبد به او به جهت فنا ، عبد بالكيه و وصف بقا بدون موصوف ممكن نباشد .
« بقاء معلوم عينا » « 1 » ، يعنى بقاى معلوم از حيث عينش ، نه از حيث معلوميتش ، به جهت فناى علم عبد ؛ يعنى بقاى عين حق و ذات او ، نه به جهت معلوم بودنش .
الدرجة الثانية :
و بقاءالمشهود بعد سقوط الشهود وجودا ، لانعتا .
درجهء سوم : شهود بقاى حق بعد از سقوط شهود است . وجودا ؛ يعنى اين شهود چيزى جز حضرت جمع نيست و « لا نعتا » ؛ يعنى نه در حضرت صفات . به عبارت ديگر فناى شهود ذاتا و وصفا است و آن فنا در حضرت احديت است .
الدرجة الثالثه :
و بقاء من الم يزل حقا باسقاط مالم يكن محوا .
در درجهء سوم ، بقايى كه پيوسته باقى است ، محققا ظاهر مىشود و هرگز محو نمىشود ، چرا كه آنچه محو شدنى است از شهود خلقى است .
پس بقا به بقاى حق است ، به اسقاط آنچه موجود نيست . حتى فنا در آن نيز محو گردد . در اين مقام عبد به وجود حقانى است . به بقاى حق باقى و به حيات حق حىّ است .
به علم حق عالم است و به اختيار حق مختار . در اين حال او عبدى است كه حق تعالى بعد از فنايش او را اعاده نمود ، لباسى از صفات عليايى بر او پوشانده ، اسمى از اسماى حسنايش را بر او نهاد و در ديگر او را به پاداشت . . . در اين حال حق را به چشم حق مشاهده نمود و او قائم به وجود حق است ، هرچند هنوز در مقام عبوديت است .
هامش
( 1 ) . مثنوى ، دفتر اول ، بيت 3473 تا 3499 .