بفرض آنكه با بازى ألفاظ بتوانيم معناى معقولى از اين قول تصور نمائيم ، درد مسألهء حدوث را دوا نكردهايم چه آنكه مطلق مسبوق بودن بغير محقق معناى حدوث نمىباشد وحدوث اگر به معناى ( نبود وبود شد ) باشد واين معنا مقابل قدم لحاظ شود اگر مسبوق بعدم زماني نباشد وظرف عدم آن زماني باشد حادث زماني است واگر در ظرف وجود خود هميشه مستقر باشد ودائم وأزلي ، حادث ذاتي است وعدم واقعي ندارد مگر عدم در رتبهء ماهيت وذات ويا عدم به معناى فقر وجودي وربط صرف بودن وعدم استقلال كه همان استهلاك وفناى محض باشد .
بايد بدانيم كه دهر اگر علت عالم زمان باشد وعالم زمان در موطن دهر موجود نباشد اين عدم وجود زمان در موطن دهر ، چيزى غير از معلول حادث در مرتبهء علت قديم نمىباشد . از طرف ديگر عالم دهر عالمي است ثابت ، عدم عالم در مقام عالم دهر ، چيزى غير از عدم معلول در رتبهء وجود علت نيست چون دهر علت عالم مادة است وقديم است معلول ناچار قديم خواهد بود واين امر در صورت قدم معلول وعلت نيز صادق است كه علت تامهء متصف به قدم معلول آن نيز قديم است ودر واقع جاى خالى را پر نكرده است اگرچه باعتبار وجود امكاني صرف ربط است ومعلول صرف وبلحاظ نفس ذات فناست ، وآنچه در آيات واخبار وارد است ناظر است به آنكه همهء ما سوى مخلوق حق هستند وغير حق مؤثر در وجود نمىباشد وتوحيد وجودي اقتضا نمايد استناد همهء كائنات را بوجود واحد بىنياز .
قول بحدوث اسمى ورسمي نيز همان طريقهء أهل عرفان است كه حقيقت مطلقهء وجود در موطن ذات ومقام صرف وجود معرا از جميع تعيّنات ومبرا از كافّهء تمايز وتعدد وتكثّر است ، پس در مقام ذات هيچ امرى لحاظ نشود - اگرچه غير تعيّن خلقي باشد وتعيّن اسمايى لحاظ شود - وجود بأسماء حسناى خود متجلي در أعيان است وحقيقة هيچ چيز در آن مقام نيست ونبود وظاهر شد و - الآن كما كان - واين تعيّنات ناشى از تجليات حق ، متأخر از مقام ذات متجلي است كه
أصول المعارف — صفحة مقدمه 234
مساهمون: الفيض الكاشاني
صمقدمه ٢٣٤