روى جهت مذكور فرق است بين هيولاى متشخص ومتعين از ناحيهء صور ، وطبيعت كليه ماهويهء متشخص ومتعين از ناحيهء افراد ، چه آنكه طبيعت بوجود افراد موجود شود وبانعدام افراد منعدم گردد ولى مادة بزوال صور ، زايل نگردد ، طبيعت امرى كلى ولا بشرط ودر احكام از جهت تعدد وتكثّر خارجيّت وذهنيّت تابع افراد است وأصلا جدا از افراد وجود ندارد ، لذا ينعدم بانعدام جميع الافراد ، ويوجد بوجود فرد - ما - بنابراين قياس هيولى بجنس قياسي است داراى فارق وبنا بر طريقهء مشّاء مادة منضم است بصورت وخود جدا از صورت مطلقه تحقق دارد واز اين رو ، در جعل وتحقق تابع صورت نباشد لذا با جعل صورتي موجود نشود تا با انعدام آن صورت زائل گردد واحتياج بصورت - ما - دليل است بر اينكه در أصل وحدت تابع صور خاص نمىباشد لذا نمىشود صور مطلقه علت تحقق آن باشد براي آنكه صورت مطلقه بحسب هويت أضعف است از مادة واحد بوحدت عددي .
« واز آنجا كه افتقار هيولى بصورت ببرهان ثابت بود ، وعدم احتياج أو بصور خاصه يعنى بهويات خاصه كه اشخاص صورت را بود ، محقق ، طبيعت صورت بحسب اطلاق بدون اعتبار هويتى خاصه با أو علت هيولى بود وحافظ أو بحفظى وجودي لازم آيد كه علت در وجود أضعف از معلول بود وقياس هيولى بجنس قياسي بود با فارق « 1 » زيرا كه جنس از آن جهت كه جنس بود در نزد محصلين مشائين با
هامش
( 1 ) - منظور صدر الحكماء آن نيست كه هيولى مثل أجناس امرى كلى وابهام آن از ناحيهء تردد واحتمال بين كثرات باشد . بل كه در نحوى از ابهام شريكند واز اين رو بتعدد صور متعدد ميشود ، واين نزد همه مسلم است كه جنس مفهوم مردد وهيولى مصداق جوهر بالقوة است كه صورتي بود متشخص ومتعين . لذا بايد گفت : صدر الحكماء در اين مقام بمشرب خود بحل مشكل پرداخته است وچون صورت با جهت قوهء موجود در خود متحد است ناچار محتاج بعلت خاص متعين نيست لذا مشائيه هيولى را مستند بوجود در مقام تحقق نمىدانند بهمين لحاظ آن را بجهت ظلمت امكاني مستند كردهاند .