تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أصول المعارف — صفحة مقدمه 157

مساهمون:

صمقدمه ١٥٧
أموري است كه مثل أشياء دفعي الوجود بمبدإ خود انتساب ندارد باين معنى كه فاعل امرى سبب شود كه تمام هويت آن دفعة وجود آيد . در أمور تدريجي تا جزيى زائل نشود جزء ديگر جاى آن را نمىگيرد در حالتي كه آن جزء هم متصرم است وفانى ميشود علت امرى كه به تدريج حاصل شود ، جزء وجزء آن بعلت مباشر خود مرتبط است يعنى از آن حادث ميشود . باين معنى كه جزء حادثى ، سبب حادث ميخواهد ، بنحوى كه اگر اجزايى به تدريج حاصل شوند وفاعل مباشر در بين يك آن ثابت شود ، حركت منقطع ميشود ، چه آنكه معلول در أطوار وجود تابع علت است . مثلا اگر حركتي از مبدأ خود صادر شود وحركت به تدريج رو بشدت رود بعد ضعيف شود بايد علت شدت وضعف را در جهت فاعل حركت جستجو نمود ، طبيعت اگر ثابت باشد وحركت شدت وضعف پيدا كند ناچار معلول بدون علت موجود شده است . لذا اگر طبيعت ثابت باشد بايد حركت داراى تفنّن نباشد وديگر آنكه حركت عرضى از باب آنكه عرض نحوهء وجودش تابع صرف جوهر است ، اگر عرض متحرك باشد ومبدأ مباشر ثابت لازم آيد كه عرض در اين نحوهء از وجود مستقل باشد . نقض بفاعل مفيد وجود وموجد أصل حركت بىمورد است چون كلام در فاعل مزاول است واز اين قبيل أمور صدر الحكماء ( قدس سره ) بحركت در جواهر أشياء پىبرده است وحل كثيرى از عويصات را كه تا قبل از أو لا ينحل بود باين أصل مهم مترتب نموده است ، جواز شدت وضعف در وجود واصالت آن ووحدت حقيقت آن از مقدمات حركت در جوهر است . * * *