شمشيرش هيچ كس را نه جراتى بود كه بمبارزه اش اقدام كند
يا در وى طمعى به بندد و نه غيرتى كه او را برانگيزد و نه بينشى كه دل را قوى دارد رسول خدا مرا براى مبارزه اش از جا بلند كرد و با دست مبارك خود عمامه بر سرم بست ( اين هنگام امير المؤمنين دست بذوالفقار گرفته و فرمود ) همين شمشير را كه تعلق به آن حضرت داشت به من عطا فرمود من براى نبرد با عمرو بيرون شدم در حالى كه زنان مدينه را از نبرد با عمرو بر من دل مىسوخت و اشك ميريختند خداى عز و جل او را بدست من كشت با اينكه عرب را عقيده اين بود كه هيچ پهلوانى با عمرو برابرى نتواند كرد در اين وقت على عليه السّلام با دست بفرق سر اشاره نموده و فرمود اين ضربت را عمرو بر سر من زد خداوند در اثر اين مبارزه و پيروزى من قريش و عرب را شكست داد .
سپس روى بياران كرده و فرمود ، چنين نبود ؟ گفتند : چرا ، چنين بود يا امير المؤمنين .
و اما در مورد ششم اى برادر يهود ما در ركاب رسول خدا به خيبر ( شهرستان رفيقان تو ) بر مردانى از يهود و پهلوانانى كه از قريش و ديگران آنجا بودند تاختيم افراد دشمن از سواره نظام و پياده كه همه با ساز و برگ كامل مجهز بودند مانند كوههاى محكم در برابر ما ايستادند دشمن با افراد زيادى كه داشت در محكمترين جايگاهها سنگر گرفته بود هر يك از آنان فرياد ميزد و مبارز مىخواست و بر جنگ پيشدستى ميكرد هيچ كس از همراهان من به نبرد آنان نرفت مگر اينكه او را كشتند تا آنكه چشمها چون كاسهء خون شده و فرياد جنگ برخاست و هر كس بفكر جان خود بود همراهان من به يكديگر متوجه شده و همه بيك زبان روى به من كرده و ميگفتند اى ابا الحسن اى ابا الحسن برخيز تا آنكه رسول خدا مرا فرمان داد كه برخيزم و بر سنگر دشمن حمله كنم پس از صدور فرمان حمله هر كس
الخصال ( فارسي ) — صفحة 418
مساهمون: الشيخ الصدوق
ص٤١٨