نيز قضيّهء اوّلى و يكى از نقاط شروع در معرفت بشرى ميداند .
گذشت كه حس بر دو قسم است : حسّ ظاهر و حسّ باطن ، قضايائى كه بواسطهء حس ظاهر يقينى است مانند يقين ما براينكه آفتاب سر زده است و قضايائى كه بوسيلهء حسّ باطن يقينى شده است مانند يقين بگرسنگى و لذّت و ترس و مانند اينها .
شكّى نيست در اينكه قضايائى كه با حسّ باطن اثبات ميشوند قضاياى اوّلى هستند زيرا آدمى در اين گونه ادراك حسّى بمدلول قضيّهاى كه ميخواهد اثباتش كند بوسيلهء اين حسّ بالمباشرة و بدون واسطه متصّل مىشود به صورت مؤكّد و بطور جزم و يقين .
امّا قضايائى كه ميخواهيم آنها را با حسّ ظاهر اثبات كنيم با قضاياى حسّ باطن فرق دارد زيرا ما ميخواهيم با حسّ ظاهر يك واقعيّت خارجى را ثابت كنيم يعنى هنگاميكه برق را مىبينيم اثبات كنيم كه برق واقعى كه ربطى بادراك من ندارد در خارج ذهن من موجود است و براى اثبات اينمعنى كافى نيست كه ما بوسيلهء حس ظاهر با محسوس اتصّال پيدا كنيم .
دو راه براى ايجاد شك در قضيه محسوس
كافى نبودن درك محسوس با حسّ ظاهرى را براى اثبات وجود واقعى آن و ايجاد شكّ در واقعيّت محسوس - با وجود آنكه محسوس ما شده است - بيكى از دو راه زير ميتوان بيان نمود .
اوّل آنكه : ما هنگاميكه برق را مثلا حسّا درك ميكنيم گرچه بدون واسطه با برق اتّصال داريم و لكن اين اتّصال بدون واسطه به تنهائى كافى نيست كه حقيقت اين برقى را كه ما بدان متّصل شدهايم براى ما كشف كند و بفهميم كه آيا آن يك پديدهء ذاتى است كه وجودش فقط بادراك من و احساس من بستگى دارد يا آنكه يك پديدهء خارجى است كه ادراك من و احساس من بوجود آن بستگى دارد پس وجود برق هنگاميكه من برقى را مىبينم يك معرفت اوّلى است