دگربار سلطان بيامد به رى * شكسته چو از ديو ، كاو [ و ] سكى
كه برگشت از قصر مازندران * نديدند جز رنج سودى در آن
همان بود سلطان كز اينجاى رفت * به شهر رى آمد چو بىراى رفت
زياده عنا بود بر شهريار * بر آن لشكر و نامداران كار
سليمان دگربار بنهفت روى * بدى زار ز آن خسرو نامجوى
همان ايلدگز نيز بنمود پشت * چو پيش آمد آن روزگار درشت
ز رفتن پشيمان شده شهريار * پراكنده مال و برآشفته كار
تهى مخزن و دل پراندوه و غم * فزون درد و رنج و دوا گشته كم
شهنشاه ز آن غصه رنجور شد * ز صحت تن نازكش دور شد
به كرمان فرستاده بد خال را * بزن خواسته خواجه . . . . . . . . . . را
امامى كه شيبانيش « 1 » نام بود * بدان كار بد رفته مانند دود
ز كرمان روان گشت بانو به راه * به مهد اندرون همچو تابندهماه
چو نزديك همدان شد آن كاروان « 2 » * محمد بد از درد دل ناتوان
به مهد اندرون شاه شد پيشباز * برفتند گردنفرازان فراز
به آيين جهان را بياراستند * جهانى بدان كار برخاستند
ز پانصد فزون ، قبه برپاى بود * به عشرت همه خلق را راى بود
به گردون شد آواز خنياگران * زمين پرزر و زيور از هركران
چو بر تخت شد خسرو نامجوى * نيارست رفتن به نزديك اوى
ز بيمارى و ضعف دورى گزيد * ز راه بزرگى از آنسان سزيد
از اينروى كان شاه رنجور بود * از آن . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
به ذالحجه سلطان محمد نماند * به مرگش سپهر برين خون فشاند
ز پانصد نبد رفته پنجاه بيش * كه مرگ آمد از راه ناگاه پيش
نبد سال شاهيش افزون ز هفت * به روز جوانى ز دنيا برفت
نبد عمرش افزون ز سى و دو سال * ز ناله چه خيزد ، و ليكن بنال
رخش بود چون سيب سرخ و سپيد * بر قامتش سرو بودى چو بيد
هامش
( 1 ) امام شيبانى را فرستاده بود به خطهء خاتون كرمانى . راحة الصدور ، 270 .
( 2 ) ناتوان