سپيده چو بركرد از كوه سر * برآمد غريوى از آن بوموبر
به زارى برفتند گردنكشان * ز ديده به خاك اندرون خونفشان
تن شاه ديدند غرقه به خون * به خون در ، سهى قامتش سرنگون
ز خون سنبلش گشت چون ارغوان * تنش مانده برجاى و رفته روان
به خنجر شده پاره پهلو و پشت * پر از موى بد شاه را هردو مشت
كه از تارك خونيان كنده بود * كف شاه ز آن موى آكنده بود
بر او زخم ديدند پنجاه و يك * تفو باد بر كارهاى فلك
كه بدهد چنان خسروان را به باد * دگر گردش چرخ گردان مباد
سزد گر دل و ديده پرخون كنيم * ز تن جامهء جهل بيرون كنيم
به دردم از اين گنبد تيزگرد * كز آن شهريارى برآورد گرد
برفتند آن نامداران كار * به پرسش به نزديك سالار بار
نديدند از آن گبر جايى نشان * پراكنده گشتند گردنكشان
نيامد در آن دم بداختر به چنگ * گرفتند پور ورا چون پلنگ
ببردند نزديك درگاه شاه * غلامان بانو در آن بارگاه
نماندند كاو لب بخايد ز پند * سخن خواست گفتن به دو مستمند
زدندش يكى تيغ اندر دهان * به خاك اندرون گشت خونش نهان
بدانست هركس كه آن كار كيست * نيارست گفتن ، بلى خون گريست
از آن خون سر شاه برداشتند * فغان تا خور و ماه برداشتند
به تابوت بردند شه را ز تخت « 1 » * به رنجم از اين انجم شوم بخت
زن بىوفا ز آن شهى را بكشت * به باغ ملامت نهالى بكشت
شنيدم ز شخصى و بد قول راست * كه طغرل زن بدنشان را نخواست
يكى روز در دخمهء شاه رفت * ز غم نالهء شاه بر ماه رفت
قزل را يكى دايهء پير بود * در آن دخمه بسته به زنجير بود
به خون در يكى پيرهن پيش داشت * درون خسته و از درون ريش داشت
بينداخت نزديك طغرل به درد * ورا گفت كاى خسرو شيرمرد
هامش
( 1 ) نخست