بدان جايگه در عمارى وزير * گرفتندش از راه و بردند اسير
غلامان آن شاه ريزندهخون * كشيدند او را ز هودج برون
برنجيد سلطان از آن بندگان * بفرمود حالى به آزادگان
كه تا بارگاهى كشيدند باز * وزير اندر آن جايگه شد به ناز
همه پشتهء دينور گشته بود * جهانى از آن كار سرگشته بود
بفرمود سلطان كه مردان كار * برفتند با تيشهء آبدار
پى كشتگان گور كردند زود * نهادند در خاك و شد همچو دود
اسيران كه بودند آزاد كرد * دل جمله شاه جهان شاد كرد
درم داد تا برگ ره ساختند * سر خود به گردون برافراختند
به بغداد رفتند دلخسته باز * كشيده چنان رنج راه دراز
غنيمت گرفتند و كردند بار * نداند كس آن را حساب و شمار
چنين هركسى پنج خروار زر * ببرد و نبد ديگرى را خبر
توانگر شد آن لشكر شهريار * به خروارها سيم كردند بار
شهنشاه برگشت از راه مرز * به همدان بيامد بيفزود ارز
در آن بوم بنشست خسرو به تخت * نموده به دو روى اقبال و بخت
مگر شاه را مادرى بود نغز * به عقل و به دانش بياكنده مغز
به وقتى كه آن شاه بد بارگى * پراكنده گشته ز بيچارگى
به ميران خود وعدهها داده بود * درى از كرم شاه بگشاده بود
به هريك از آن مهتران گفت شاه * كه افزون كنم جمله را پايگاه
جمال اىابه « 1 » بود ميرى كبير * وز او شد همه كار سلطان چو تير
به دو گفته بد شاه با داد و دين * كه مامم زن توست اى پيشبين
قوى باش با من به هركار يار * چو من گردم اندر جهان شهريار
زن تو شود در زمان مادرم * ز قول خود اى كامران نگذرم
چو اين فتح را مايه آن مير بود * وز او كارها جمله چون تير بود
چو برگشت سلطان و آمد به كام * فرستاد نزديك خسرو پيام
هامش
( 1 ) سراج الدين قيماز ، جمال الدين اىابه فرحينى و بدر الدين قراقزاتايكى در خدمت اتابك ابو بكر به اصفهان بودند . راحة الصدور ، ص 344 .