برادر بكشت و ز غم بازرست * ببريد سر ز او چو بركرد دست
ابو نصر كندرى كه دستور بود * سرافراز و دانا و مستور بود
به ديوان سلطان درون بد وزير * نبودش به دانش همال و نظير
سرافراز چغرى بگ پاكزاد * فرستاده با دختر او را چو باد
به نزديك قائم امام جهان * بيامد ابو نصر از ناگهان
چو سلطان ز بغداد شد سوى رى * بيامد بساسيرى شومپى
به بغداد شد بدگمان جنگجوى * به سختى چو پولاد ، چين كرد روى
به موصل شد و قتل و بيداد كرد * چو بگرفت آهنگ بغداد « 1 » كرد
ابو نصر كندرى شد آگاه ز آن * رخش زردتر شد ز برگ خزان
شب تيره پنهان برون شد ز شهر * در انديشه از دشمن پر ز قهر
ببرد از نهان دختر شاه را * نماند اندر آن بوم بيگاه « 2 » را
به مردى زن كامران را ببرد * دل و تن به داراى داور سپرد
به بغداد بگرفت قائم قرار * بيامد بساسيرى نامدار
به يك ماه بغداد بستد به زور * چشانيد بدخواه را تلخ و شور
برانگيخت « 3 » بىمر و اندازه دار * به نزد حرم مرد ناهوشيار
در آن روز قائم گرفتار شد * به دو روز روشن شب تار شد
به عانه فرستاد او را به كام * به نزديك . . . . . . . . . . . . . . . همام
به بغداد بر تخت بنشست شاد * ز بيداد بر مردمان در گشاد
بسى خلق را زنده بر دار كرد * فروماند گردون از آن كاركرد
بماند آنچنان كشته بر دارشان * ز بيداد او بس بود اين نشان
بيفتاد قائم از آن بدسگال * زبون گشت آن شير پيش شگال
بر از چارصد بود پنجاه بيش * كه قائم بيفتاد از جاى خويش
يكى سال كس نام قائم نبرد * بساسيرى آن راه بد مىسپرد
كه در خطبه آن سرور خويشكام * ز مستنصر مصر مىبرد نام
چو سال اندرآمد به پنجاه و يك * دگرگونه شد كار نيلى « 4 » فلك
هامش
( 1 ) بغداد آهنگ
( 2 ) نگاه
( 3 ) برآميخت
( 4 ) بعلى