چو اقبال بد گنجش آمد به دست * چنان گنج بىرنجش آمد به دست
سپه را بدان مال دلشاد كرد * به گنج گران كشور آباد كرد
به يزدان همىگفت ما گمرهيم * تو دادى به ما ، ما به مردم دهيم
خنك او كه بخشد به مردم درم * به هنگام بخشش نباشد دژم
در اين بود كآمد به بغداد مرد * نهفته سخنها برش ياد كرد
به نزديك طغرل بگ بىقرين * بسى كرد بر كردگار آفرين
محمد ، كه مأمونيش بود باب * يكى نامور مرد با جاه و آب
ز قائم بياورد نزدش پيام * كه مانديم چون مرغ بسته به دام
بساسيرى از ما برآورد دود * تويى شاه ، اين كار درياب زود
ز ملحد شد اين بوم و برزن خراب * بريدند از جوى اسلام آب
جهاندار در كار مشغول بود * ز شغل كيان شاه معزول بود
به شمشير و نامه جهان مىگشاد * ز گفتار قائم نياورد ياد
به نان خوردنش نيز پروا نبود * دلش بهر بغداد در ، وا نبود
سرافراز مأمونى بىهمال * بماند اندر آن بوموبر چند سال
نپرداخت سلطان بدان سرفراز * برآمد بدين روزگار دراز
براهيم ينال « 1 » سر بركشيد * به حلوان و آن بوم لشكر كشيد
ابو شوك با لشكرى بىشمار * بيامد پى كوشش و گيرودار
براهيم چون آتش تيزتاب * بزد بر ابو شوك و شد كامياب
سپاه ورا پاك برهم شكست * به گرز گران گردن و سر شكست
چو از چارصد شد چل و هشت بيش * بجنبيد طغرل بگ از جاى خويش
ز رى كامران سوى بغداد شد * بدانديش نزديك او شاد شد
سر رأيتش از فلك درگذشت * به قدر از مه و مشترى برگذشت
بر قائم آمد جهانگير شاه * ببوسيد خاك در بارگاه
ورا دخترى بود همچون پرى * ز پشت سليمان شه گوهرى
بد آن دخت چغرى بيگ املام ( ؟ ) نام * در آن هفته شد ماه ، جفت امام
هامش
( 1 ) ابراهيم بن ينال را بفرستاد و او در كرمانشاهان قرار گرفت و اين شهر را از دست امير ابو الشوك فارس بن محمد عناز بيرون آورد . تاريخ سلسلهء سلجوقى ، 9 .