به دل در ز قائم ورا كينه بود * به مستنصرش مهر ديرينه بود
به موصل به منبر برآمد خطيب * همىرفت بر آسمان بوى طيب
به نام شه مصر شد ، خطبه كرد * دل پر ز درد و سر پر ز گرد
به مستنصر آن قوم گشتند شاد * امام زمان بود و قرشىنژاد
چو آمد بر شاه طغرل خبر * ز خطبه دلش گشت زيروزبر
براى قتلمش دلش تنگ شد * سر شاه پركينه و جنگ شد
بدوزد هم اندر زمان . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
چو ز آن انجمن گشت آگاه مرد * بترسيد و رويش چو زر گشت زرد
بساسيرى از بيم كرد * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ز موصل به سنجار شد بىقرار * وز آنجا سوى . . . . . . . . . . آمد فرار
ز تركان بغداد بىمر سپاه * برفتند با ارسلان شه به راه
امير عرب با دل دردناك * بر طغرل آمد ببوسيد خاك
جوانبخت سلطان چو باد بهار * به سنجار شد از براى حصار
چو يارىدهش بود كيوان و هور * به يك هفته سنجار بستد به زور
ز سنجار شد سوى بغداد شاه * گذشته سر رايت از چرخ ماه
به موصل فرستاد ز آنجا امير * يكى همچو كيوان و ديگر چو تير
گرفتند آن شهر همچون بهشت * سر ماه نو بود و ارديبهشت
براهيم ينال را شاه مهر * فرستاده بد حالى از راه مصر
به سيم و زر او را ز ره برده بود * به دو دل براهيم بسپرده بود
ز امر برادر بپيچيد سر * ز سلطان جدا گشت آن بدگهر
پريشان شد از كار او شهريار * هم اندر زمان گشت خسرو سوار
به گردن برآورد كوپال را * گرفت اندر آن راه ينال را
براهيم را در زمان بند كرد * به مرگش دل خويش خرسند كرد
به خاك اندر افكند تيرهتنش * زهى چون كمان كرد در گردنش
خبه كرد خود آن بدانديش را * چو ديد آنچنان دشمن خويش را
همىگفت با مرد شاه دلير * كه نيكو زد آن داستان نرهشير
هرآنگه كه بىراى تو كرد كار * ببر پنجه و دست خويش آشكار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1248
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٤٨