چو زن را سرافراز قائم بخواست * بر او روى انكار او گشت راست
بساسيرى آن روز در « 1 » شام بود * در آن برزن و بومش آرام بود
ز مستنصرش كام دل مىرسيد * به جان و دل از آب و گل « 2 » مىرسيد
سرافراز مستنصر « 3 » خويشكام * به مصر اندرون بود مير و امام
ز نسل على بود آن نامدار * خليفه در آن بوموبر گلنگار ( ؟ )
به مصر اندرون سال تا شصت و پنج * امام جهان بود بى « 4 » درد و رنج
در آندم بساسيريش يار شد * ز كردار او بر در كار شد
بيامد به سنجار چون پيل مست * چو آنجا قتلمش به زور و زر است
سرافراز از نسل سلجوق بود * سپاه ورا كوس و منجوق بود
به رزم قتلمش امير دلير * بساسيرى آمد به كردار شير
به سنجار كردند رزمى گران * بكشتند بىمر ز يكديگران
بيامد فراوان سپاه « 5 » از عرب * بر « 6 » ارسلان شاه در « 7 » نيمشب
بساسيرى ، اسلان ملك بد به نام * به ششتر بدى جاى او را مدام
به ششتر بساسيريش گشت نام * وز آنجا ورا آسمان بود رام
بساسيرى آن شب چو لشكر بديد * به گردون گردان علم بركشيد
سپيده چو خورشيد برزد علم * به گردون نهان گشت يكسر ظلم
بساسيرى « 8 » از جاى بركرد شب * به رزم اندرآمد چو آذرگشب
بزد بر سپاه قتلمش به تيغ * بباريد بر خاك خون همچو ميغ
چو شد رزم آن نامداران درشت * قتلمش بر آن حرب بنمود پشت
ز سنجار شد منهزم تا عراق * نمودش فلك درد و رنج فراق
بساسيرى از شر جنگ « 9 » و نبرد * ز سنجار ، در موصل آمد چو گرد
هامش
( 1 ) فساسيرى از روزان
( 2 ) آن آبكا
( 3 ) المستنصر ، ابو تميم معد ، ( متوفى 18 ذالحجه 488 ) حاكم مصر
( 4 ) بردنى
( 5 ) بشاه
( 6 ) بد
( 7 ) ور
( 8 ) در متن اصلى همهجا فساسيرى ضبط شده است ؛ وى يكى از پيروان مستنصر بود و در حدود 448 ه ق فتنهاى برپا كرد . فرهنگ معين
( 9 ) شير تنگ