فرستاد سلطان غلامى بهتاب * به نزديك آن قوم از بهر آب
چو آمد به نزديك آن قوم تنگ * غلامى بد او نيك با بوى و رنگ
چو ديدند آن قوم روى غلام * برفتند و كردند بر وى سلام
وى از بهر شاه جهان آب خواست * بگفتند با او كه ميرت كجاست
نشان داد با او ببردند آب * برفتند نزد شه كامياب
بخورد آن شهنشه دمى آب سرد * همىخواست آهنگ زى خواب كرد
بگفتند با شاه گردان شوم * كه برخيز اى مير از اين مرزوبوم
بيا سوى كوماله ( ؟ ) ز اين آفتاب * مبادا كه گردد سرت پر ز تاب
يكى دم در آن سايه آرام گير * لب خويش اى مير تر كن ز شير
از آنجا بشد سوى كوماله شاه * نه آگاه از گردش هور و ماه
ببردند نزديك خسرو خورش * بدان تا دهد جسم را پرورش
چو فارغ شد از خوردن آن كامياب * سر خويش بنهاد خسرو به خواب
برفتند بدگوهران در كمين * طمع كرده يكسر در آن اسب و زين
چو در خواب شد شاه رفتند تيز * گروهى نكوهيدهء پرستيز
دريدند ناگه كمرگاه شاه * بر آن شاه شد روز روشن سياه
به دست سگان گشت شيرى نگون * تن پيلوارش به خون اندرون
چه گويم ز دستان آن زال پير * كه دارد به دستان درون خون و شير
ز اول به شيرت كند پرورش * پس آنگاه سازد ز خونت خورش
به گردون برد چون مه و مشترى * رساند به تاج و به انگشترى
ز بالا دگربار زير آورد * به ناكام در كام شير آورد
از اين بىوفا دل ببر اى پسر * ز شمشير تيزش نگهدار سر
غلامان او را بكشتند تيز * غلامى بشد ز آن ميان در گريز
چو از دست آن بدسگالان بجست * بشد ترك و بر تازى اسبى نشست
برفتند اندر پىاش چند گرد * به راندن نمود آن جوان دستبرد
ز گردان كسى گرد او درنيافت * نشان هيچ تن ز آن دلاور نيافت
به نزد ملك غازى آمد ز راه * ورا آگهى داد از قتل شاه
هم اندر زمان گشت غازى سوار * به گردش ز مردان تازى هزار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1243
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٤٣