روان بود چون نيل آبى شگرف * گذر كردم از موج درياى ژرف
گذشتم از آن آب مانند تير * به من بر نظاره بد از چرخ تير
چو بيرون شدم ز آب مانند تير * بيامد روان خان بر آبگير
مرا ديد با خيل خود برشگفت * پسر اينچنين بايد آن شاه گفت
از اينسان نبودست هرگز سپاه * به تندى نتابد بر آن خيل ماه
گرفتن نشايد يكى را به دست * نيايد در ايشان ز شيران شكست
چنين لشكرى در قفاى شماست * در اين بوم ايمن نشستن خطاست
ططرخان ( ؟ ) يكى مير مردانه بود * جهان پيش مرغ دلش دانه بود
به سوى سپه شد روان « 1 » شيرگير * همه راهها را بگرديد مير
نشانى نديد از سپاه تتار * بيامد گرازان بر شهريار
به دو گفت كاى شاه دل شاد دار * ز بند تعب خاطر آزاد دار
ز خيل مغل نيست جايى نشان * به دل در كنون دار نيكى نشان
بيا تا يك امشب نشينيم شاد * ز كار گذشته نياريم ياد
گل باغ جان را به بار آوريم * عروس طرب در كنار آوريم
غم از خانهء دل به بيرون كنيم * به مى روى پژمرده گلگون كنيم
يك امشب به بخت تو جان پروريم * به آواز مطرب روان پروريم
بفرمود شه تا شراب آورند * نى و ناى و چنگ و رباب آورند
بخوانند رامشگران را و رود * بسازند و در پى بسوزند عود
به شادى همه خلق برخاستند * به خرگاه در مجلس آراستند
فكندند خوان و گرفتند جام * رسيدند از باده يكدم به كام
به هرخيمهاى بود رود و سرود * تو گفتى كه دادند جان را درود
در آن خيل تا روز يك تن نخفت * يكى دست زد ديگرى پاى كفت
ز راز زمانه كه آگاه بود * شب آخر مجلس شاه بود
نداند كس از راز گردان سپهر * گهى كين نمايد گهى لطف و مهر
بر آن نامداران بناليد نى * به جام اندرون خون دل گشت مى
هامش
( 1 ) آن