فلك دست آن نامداران ببست * به يك ره فتادند از پاى بست
برفتند ميران و شد مست شاه * به كين بود با كامران مهر و ماه
چو اقبال را سر گران شد ز خواب * بيفتاد از پاى سلطان خراب
چو شب روز آن شاه تاريك بود * به صبح دوم نيك نزديك بود
در آن شب بيامد يكى راه بر * بياورد نزديك سلطان خبر
كه ديدم در اين راه من لشكرى * كز آنسان نباشد به هركشورى
چو آبى روان نرم پويان به راه * نبودست اى شاه ز آنسان سپاه
ططرخان بفرمود كاو را بهجاى * ببستند بر هم سر و دست و پاى
همىزد بر او چوب و گفتا دروغ * مگو تا نگردى برم بىفروغ
سپيده كه از كوه بركرد سر * پديد آمد از كوه خيل تتر
برآمد به بالا علمهاى زرد * سواران چالاك و مردان مرد
بهادر كه نايماس بد نام اوى * درآمد به پيش اندرون جنگجوى
چو از دور درگاه سلطان بديد * عنان آن سرافراز در خون كشيد
برآمد به هم لشكر شهريار * پراكنده گشتند از هركنار
در آن دم كه شد خيل زيروزبر * ز عالم نبد پادشه را خبر
برفتند خاصان شه پر ز درد * فشاندند بر روى او آب سرد
از آن آب شاه اندكى هوش يافت * تو گويى كه سرچشمهء نوش يافت
قبايى بپوشيد بر تن كبود * دليلى به پژمردن شاه بود
به اسب اندرآورد سرگشته پاى * روان گشت بىدانش و عقل و راى
نبد بيش با شه غلامى سه چار * ندانست در ره يمين از يسار
ز مستى كه بود آن شه نازنين * ندانست آن دم يسار از يمين
همىتاخت بىخود به بيراه و راه * ندانست كس تا كجا رفت شاه
همىراند سرگشته چون تندباد * چنان روز بد هيچكس را مباد
ز مى نامبردار مخمور شد * به لب تشنه بد شاه ، رنجور شد
جگر بود از رنج دل چاكچاك * لب از تشنگى خشك مانند خاك
گروهى ز گردان كومالهگير ( ؟ ) * فرومايهاى چند خوار و حقير
بر آن راه بودند كرده مقام * نه عقل و نه دانش نه كام و نه نام
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1242
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٤٢