چو بشنيد بر قصر ازبك غريو * سراسيمه شد ز آن فزغ همچو ديو
بفرمود تا گشت لشكر سوار * سوى جمعه رفتند مردان كار
ز غوغا گرفتند بىمر اسير * سوى قلعه بردند ز آن داروگير
نپرسيد احوالشان شهريار * ببردندشان زار نزديك دار
نبود اندر آن هيچكس را گناه * نكرد اندر آن كار خسرو نگاه
بفرمودشان تا درآويختند * جهانى بر آن قوم خون ريختند
ميان در يكى دانشومند بود * سرافراز مرد خردمند بود
يكى مرد فاضل يكى بىهمال * سرافراز شد در ميان پايمال
ز اوجان بد و شمس دين نام داشت * به تبريز در جا و آرام داشت
ز هركس زر آن شاه بستد به زور * شد از جور در جوىها آب شور
گرفت از زن بيوه و از يتيم * به چوب و شكنجه بسى زر و سيم
در اين كار بد شاه بيدادگر * كه آمد ز ناگاه نزدش خبر
كه اينك اوغلمش سپه بركشيد * بخواهد به رزم تو لشكر كشيد
سراسيمه شد شه از آن گفتوگوى * يكى شيخ در شهر بد نامجوى
به زهد و ورع چون مه و مشترى * به نام آن دلاور شرف تسترى
بشد پيش آن شيخ و زنهار خواست * در آن كار داننده را بار خواست
فروبرد سر مهتر كامياب * ندادش به تندى زمانى جواب
پس از ساعتى سر برآورد و گفت * كه سر سخن از تو نتوان نهفت
به درگاه رفتم براى تو من * دعا كردم اى خسرو انجمن
به سرّم چنين آمد اين دم جواب * چنين كرد با بنده حضرت خطاب
كه با ازبك نامبرده بگوى * كه امروز شو با عدو جنگجوى
كه كردى بدينگونه قربان به عيد * بكشتى چنان نامدار سعيد
بدادى به درويش از اينگونه زر * دعاگوى تو شد همه بوموبر
بر اينگونه كردى در اين شهر كار * برو تا ظفر يا بى از كردگار
اتابك برون رفته خستهجگر * ز نزديك دانندهء نامور
سپاهى برآراست از بهر جنگ * برون آمد از شهر همچون پلنگ
بشد آنچنان تا در شهر و باز * وز آن جايگه رفت شه بر فراز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1214
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢١٤